بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری ع
بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری(ع)
مرحوم نادعلی سدهی ((خرم)) اصفهانی
باز از آتش هجران فلک افروخت شرر بر دل و جانم، که از آن کینه ی دیرینه ی او سوخت روانم، زغم و محنت اندوه و الم کرده ذلیلم، گوشه ی کلبه ی احزان بنمود است علیلم، آنچنانی که به زنجیر غم و غصّه، اسیرم ،نه امید است به بهبودی و نه آنکه بمیرم، نه تحمل که ز هجران بکنم صبر و شکیبی، نه انیسی نه دوایی نه غذایی نه طبیبی، نه کسی یار و مددکار و پرستار و حبیبی، هم بود واقعه ی کرببلا امر عجیبی، ز سفر کردن سلطان مدینه، به سوی کوفه به مهمانی آن فرقه ی کینه، که به همراه به برد او همه ی اهل حجرم زینب و کلثوم و سکینه، تن تب دار بود فاطمه ی بی کس و مضطر به مدینه، همه دم در ره او چشم امیدی که رسد نامه و یا قاصدی از کوی پدر، یا شنود او ز صبا بوی خوش کرببلا را.
* * *
بود در شهر مدینه، زحسین آن شه بی یار، همان دختر غم دیده ی تبدار و الم دیده و رنجیده و بیمار، به هجران و غم و غصّه گرفتار، که بدنام نکویش زوفا فاطمه و بود شب و روز به صد واهمه و داشت به لب نوحه کنان زمزمه و ناله بر آورد زدل کرد فغان سر به فراق و غم هجران پدر ، بهر غریبی خود و دوری روی علی اکبر، به خراشید رخ و سینه و دل گشت در آذر، همه شب از غم زینب، به فغان بود و به هر سو به تأسف نگران بود و ز امواج الم خسته و بی تاب و توان بود و چه بر عارضش از دیده ز خوناب جگر اشک فشان بود و به هر صبح و مسا کرد دعا، بر در درگاه خدا، راز و نیازش به تضرع ز در صدق و صفا، از ره تسلیم و رضا، شد ز دل غمزده ی او به ملا، ولد زبان داشت همی بار کریما احدا یا صمدا آگهی از درد دل خسته ی من بین چه غریبان به وطن، از ستم و کینۀ این چرخ کهن، دور ز احبا ب و عزیزانم و هم خسته و نالانم و با دیده ی گریانم و بین حال پریشانم و این رنج فراوانم و دارم به سفر، همچو پدر، نور بصر، روح روان، راحت جان، تاج سرم، در ره او منتظرم ، نیز از او بی خبرم، هر دمی اندر شررم، زآنکه چه آید بسرم، از تو تمنا و تقاضای من آنست، که زغربت به وطن شاد و سلامت به سوی من برسانی غربا را.
* * *
روزی آن نوگل گلزار رسول ثقلین، فاطمه ی طاهره را راجت جان نور دوعین، میوه ی قلب علی و نور دو چشمان حسین، با غم و اندوه والم ساخت ز مژگان گهر بار قلم، نامه ی از خون جگر کرد رقم، داد به دست عرب آن فخر عجم، گفت سوی کرببلا گر گذر افتاد تو را و نگری بیکس و مظلوم حسین(ع)باب مرا وز برای دل من خاطر من بهر خدا، حق مرا سازد ادا، از نظر مهر و فا، باری تو از جانب من، بوسه بن خاک رهش را و زیارت بنما روی مهش را و ببین امن و امان خیمه گهش را وصف آراسته بنگر سپهش را و به تعجیل مر این نامه بدستش برسانی، به یسارش تو موّدب بنگر تازه جوانی، که مرا هست همان قوّه دل نور بصر راحت جانی، زادب دست و را بوس و سلامش برسانو سپس از جانب من بوسه بزن صورت زیبای هما ماه لقا را.
* * *
عرب از راه حقیقت، سوی بستان شریعت، قدم از عشق و محبت، به دوصد شوق همی زد، که به صحرای بلا آمد و در خدمت ارباب وفا آمد و در محضر شاه شهدا آمد و بنمود تماشای گلستان شهیدان و جوانان بنی هاشم در خون شده غلطان و حسین بیکس و تنها و غریبست، به میدان و بزد بوسه زمین ادب از شوق وشعف، داشت همان نامه ی آشفته به کف، خدمت آن پور شهنشاه نجف، باادب او داد بمانند صحف، برگل بستان امامت، شاف روز قیامت، ثمر باغ هدایت، گهر بحر شرافت، دُر دریای سعادت، شمع ایوان ولایت، شه اقلیم شهادت، منبع جود و سخاوت، شیر میدان شجاعت، معدن لطف و کرامت، مایه ی رحمت امت، سبط پیغمبر اکرام، سید و سرور عالم، باعث محنت و ماتم، سبب شور محرّم، گشته بی مونس و همدم، که زده تکیه ابر نیزه در ان معرکه ی پرخطر و فرقه ی اعداء همه صف در صف و آماده جنگند و جدالند، پس از این منظره افزود غمش ب غم و با ناله شد او هم دم و یاد از سخن فاطمه اش آمد بنمود به اطراف حسین هرچه نظر با دل پرحسرت و بادیده تر، نیست از آن تازه جوان هیچ اثر، حال چه رو فاش بگیرد ز شهنشاه خبرف مات و مبهوت شد از فکرت و در جیب فرو برد سر از حیرت و شد خون به دل از حسرت و بگزید لب از عبرت و در ورطه غم غوطه ور افتاد، اباء خطر ناشاد و در غم برخش بازشدی، مات ازاین راز شدی، گفت که فریاد ز دستت فلکاء از چه روا داشته ایی بر پسر فاطمه بی واهمه در دشت بلا، این همه جور و جفا، امر بفرمایش صغرا نرسیدم، گل مقصود نچیدم، آنچه فرمود ندیدم، هرچه اطراف نظر کردم وغم خودرم و پی بردم و اصلا اثری نیست ز مقصود و ز منظور من آن کعبه ی دل، سرو روان، تازه جوان، راحت جان، اکبر گل چهره چراغ حرم محترم آل عبارا.
* * *
شه دین گفت به آن شخص عرب، از چه سبب، می بری این گونه تعجب فاش گو نیست تعجب، آنچه خواهی به طلب خودکه بدانم به چه حالی تو و اندر چه خیالی تو و افزوده ملالی تو و در فکر سؤالی نو و چون شرح دهم ن غم خود را به ملا، حال در این دشت بلا، از ره بیداد و جفا، یکه و تنها شده ام، نیست کسی دادرسی و بدلم هست غم و غصّه بسی و نبود هیچ به آمال جهانم هوسی و نکنم فاش و نگویم به کسی آنکه نمانده نفسی و زعطش سوخته جانم، به فلک رفته فغانم، غم ناشاد جوانم، علی اکبر زده آذر به همه جسمم و جانم، اندر این وادی پر خوف و خطر، بیکس و مضطر شده ام، بر ده غم داغ علی اکبر ناشاد قرارم، که به این زندگی تلخ تر از زهر دگر میل ندارم، وقت آنست که برخاک بلا، از ستم قوم دغا، تشنه جگر من ز وفا، از ره تسلیم و رضا، بهر خدا جان بسپارم، به همین نامه که از دختر مظلومه ی غم دیده ام آوردی و صدغصّه ابر غّه دیرین بفزودی و مرا یاد از آن دختر بیمار نمودی و رک خون زد و چشمم بگشودی و همان طاقت و صبرم بربودی، چکنم والفساء حال مرا وقت نماندهکه جوابی بدهم نامه ی آن بلبل بی برگ و نوا را.
* * *
غرض آن شاه سوی خیمه سوی خیمه روان گشت و به هر سو نگران گشت وز دل نغمه کنان گشت و گشودی ز وفا نامه و برپاشدی هنگامه و دل سوخت چو بنمود بیان فاطمه بنوشته که ای باب غریبتم، نبود صبر و شکیبم ،چه کنم ازغم هجران، که توبودی همه دم یار و حبیبم، من بیمار چه سازم به کجایی تو طبیبم، مشتعل شد بدو آتش تن تبدار و علیلم، یکی از آتش تب و آن دگر از آتش هجران، که بمیرم ز فراق همه یاران و عزیزان، شب و روزم به غم و غصّه گرفتار، در این شهر و وطن بی کس و بی یار، نه کس در دل اظهار کنم ، روسوی دیوار کنم، ناله بسی زار کنم، تا که بسوزد شرر آه دل من همه ی ارض و سما را.
* * *
اولاً باد سلامم به تو ای باب گرامی، پس از آن باد به عمّویمن عباس سلامی و به اهل حرم محترمت از من مسکین چه دعایی چه سلامی به تمامی، خصوصاً به علی اکبر فرخندۀ نیکو سیر اینست پیامی، که مرا از نظر لطف خود انداخت ایی و زچه رو درعوض مهر و محبت زمنت ترک وفا ساخته ایی و دلم از آتش هجران و الم یکسره بداخته ای، ای برارد علی اکبر بنویس آنکه بدانم، علی اصغر به زبان آمده وتیر دعایم به نشان آمده و صحبتی از من به میان آمده جانا به خدا جان به لبم آمد و روزم شده چون شب، زغم دوری زینب، نبود طاقت دیگر تو بیا جان برادر، زوفا جانب خواهر، نسظر از لطف بفرما، ببرم خدمت بابا، دل من کن تو تسلا و ببین حالت صغراف که من هر چند اسیر تب و بیمار دشم لیک امید است خدا را که ملاقات نمایم بدو صد ذوق وشعف، چهره زیبای دلارای شمارا.
* * *
به همین آرزو صغراء به مدینه، ز فراق پدرش کرد تحمّل، همه روز و شب و سوز و تب او می شدی افزون و به امید وصال پدرش بود چو مجنون و زدیدار نکویش شده محروم به بستر به فتاده است وبه تشویش از آن عاقبت شوم وز اندوه فراوان چو در کلبه ی احزان دشه مغموم و به بیهوشی و مدهوشی او نیست چه معلومکه ناگاه یکی ناله ی جانسوز، به آهنگ جگر سوز، به گوش آمد و هوش آمد و خون در همه اعضاش به جوش آمد و ز آن ناحیه او دل بخروش آمد و برخواست قد آراست و بنمود نظر از چپ و از راست، به چشمان کهربار، مجسم سر دیوار، بدید او به لب بام، یکی مرغ گرفتار، به غم با پر خونبار، نشسته زالم می کند او زمزمۀ زار، گهی سر به برد زیر پر و ناله ی جانسوز کند سر، گهی جانب صغرا نظرو دیده کندتر، به همین حال زند بال و پر و صیحه برآرد زجگر، وای حسین گشت شهید و همه عالم به عزایش شده مشغول و غمش سوخته است هردو جهان، جن وبشر را ملک را وفلک را و همه وحش بیابانی و آن راهب نصرانی و هم ماهی دریایی و هم آهوی صحرایی موران زمینی و خمصوصاً همه مرغان هوارا.
* * *
کرد صغرا اَلَم دیدۀ تب دارف نظر با دل پرخون و شرر بار، به آن مرغ وفادار، بفرمود به چشمان گهربار، چه داری خبر ای مرغ ورسی از سفر ای مرغ و نداری حذر ای مرغ و منم خونجگر ای مرغ به ره منتظر ای مرغ و مسافر به سفر دارم و چشمی سوی در دارم و دل پر زشرر دارم و بین دیده ی تر دارم و اصلانه خبر دارم و من را نبود هیچ گناهی و زجان من مظلومه ی غم دیده چه خواهی، که ندارم به جز اشک بصر و شعله آهی، همه دم چشم به در هستم و در را ه پدر منتظر استم، پدر من به سفر باشد و چشمم به رهش جانب در باشد و این چیست خبر از تو و آهت به دلم کرده اثر گو بخدا خون که باشد بپر و بال تو کاینگونه بود حال تو آشفتهو درهم ، که بپیچی به خود از غم، به خدا سوخته آهت جگر عالم و آدم، نه همین سوخته ای جان مرا همچو فلک از غم و هجران پدر فال بدی می زنی اکنون که ندارم به تنم تاب و توانی، سخنی گو که غم و غصّه ام از دل برهانی، آتش قلب من از آب تسلی بنشانی، تن تب دار دگر طاقت آزار نابشد، بی محابا خبر مرگ به بیمار سزاوار نباشد، نبدی بام دگر بهتر از این بام که رویش بنشینی و بنالی و نسازی دل من بیش از این خون که چه مجنون، شدم اکنو، دل من جانب هامون کشد و رخت من از خانه به بیرون کشد و گوشه ی صحرا بکنم جای تو عجب غلغله برپا بنمودی، به جهان شور فکندی، که چه ((خرّم))برساندی، ز یکی نکته هزاران به همه خلق جهان ماتم و رنج و الم و محنت مارا.
* * * * *
