تبليغاتX
بحر طویل

بحر طویل

بحر طویل حدیث کسا

حمد بی حد و عدد ، خاصه درگاه خدائیست که از کتم عدم ، خلقت موجود بفرمود و شرافت بفزودی بشر از آنکه بود قابل علم و ادب و کسب معارف که شود عالم توحید خدا پس زره صدق عبادت کند آن خالق یکتا و کند شکر هر آن نعمت منعم که فزونست ز احصا و عدد ز آنکه ز انعام رسد ، در شب و روز از قبل حی صمد ، بنده بیچاره پر خوف و رجا را .

صلواتی که فزون ز عدد و بیش از احصا و شما راست نثار در درگاه همان بنده خاصی که رسولست و امینست و سفیری ز خداوند مبین است و هم او واسطه ی خالق یکتاست به او ختم نبوت بود او ماه رسالت که بود احمد و هم هست ابوالقاسم و محمود و محمد که ز نور رخ او عالم ایجاد بود روشن و او باعث خلقت بود از آدم و از ارض و سماوات و همه علوی و سفلی و ملایک دیگر از جنت و دوزخ که اگر ذات شریفش نبدی مقصد و مقصود خدا خلق نفرمود ز مخلوق و همه ارض و سما را.

پس از آن رحمت حق با صلواتی که بود متصل از خلقت عالم ، به شب و روز دمادم ، به جهان تا به قیامت  ، بروان شه دین سید ابرار ، که او قامع کفار ، و هم او قاسم طوبی و سقر هم صدف بحر ولایت بود و قاتل عنتر ، دگر او فاتح خیبر ، بود و زوج و پسر عموی زهرای مطهر به علی ابن ابیطالب و اولاد گرامش ز خداوند تحیات و سلام و ز خلایق صلواتی به مقامات همان پاک روانان ز ازل تا به قیامت که بود وعده و میعاد که ایزد به خلایق ز بد و نیک دهد مزد و جزا را .

سیما بر خلف پاک امامان که بود حجت رحمان و وجودش به جهان قاطع برهان و به او ختم امامان ولی حیدر صفدر که بود محیی دین شرع مطهر ، ز وجودش به قوام است که او سرور و مولای انامست و بود قائم بالحق ولی الله ز نسل حسن عسگری از آل نبی زنده کند دین و جهان پر کند از عدل کند بیخ و بن ظلم و جفا را .

گوش کن ای که تویی دوست به اولاد نبی حب علی بر دل و جان فرض نمودی و بود طینتت از فاضل خاکی که از آن خلقت آنان شد و در دنیی و عقبا سوی آن ها بودت چشم امید ، آنکه دهندت به جهان از غم و اندوه نجات و بنمایند به عقبات شفاعت که خدایت بکند عفو خطیئات و دهد جمله عطیات و عذاب ابدی از تو کند رفع و دهد جات به جنات علا ، و ز همه مخلوق فزون تر کندت لطفو عطا را .

فاطمه دخت رسول مدنی ، جفت علی ، معدن عصمت ، صدف یازده گوهر ، که بود شافعه در روز جزا بر همه مخلوق خدا باد تخیات به او یکسره تا روز جزا گفت که روزی به سوی منزل خود بود مرا مسکن و دیدم ز ره مهر و وفا گشت به من وارد و بنمود سلام آن نبی امی اکرم پدر پاک گرامم که بود احمد و محمود و ابوالقاسم و فرمود مرا ضعف و نقاهت شده ظاهر به بدن خواهم از آن تا که کنم خواب دمی تا تنم آساید و راحت شود از بهر چنین مقصدی آور بر من زود عبا را.

عرض کردم که ایا سید مختار پناهی به خدا می برم از ضعف تو و سستی تن هست امید آنکه خدایت بدهد عافیت از جمله اسقام پس آنگاه بیاوردم آن برد یمانی و بپوشیدمی آن جسم مبارک به عیا تا که کند خواب و بیاساید آن گاه بدیدم که ز نور رخ آنجان جهان گشته منور همه عالم گوئیا بدر عیان گشته و عالم شده پر نور از آن روی مبارک که کند شمس از او کسب ضیا را.

گفت صدیقه نشد ساعتی الا که در آمد ز درم نور دو چشم حسن و کرد سلامی و بگفتا شنوم بوی خوش ای مادر با عز و شرف ، نزد تو گویا که بود بوی خوش خسرو والاگهر آن ختم رسولان که بود جد کبارم شه لولاک محمد ، به جوابش سرودم که ایا نور دو چشمان بود آن آیت رحمان به کسا از پی آسایش تن نائم آن گاه حسن نزد کسا رفت و سلامی به رسول مدنی کرد و جوابی بشنید آنگاه رخصت طلبید از نبی الله که وارد شود از مهر و پس از اذن بشد وارد آن شاه عبا را .

گفت نگذشت که مگر ساعتی آن گاه بدیدم به بشد وارد من نور دو چشمم شه بی یار حسین تشنه لاب کرببلا کشته اولاد زنا گفت که ای مام سلامم به تو من می شنوم بوی خوشی را گوئیا بوی خوش جد کبارم مگر آن شاه در این خجره نموده ز وفا جا ، گفتم ای نور دو چشمان به رخت باد سلامم که تویی راحت جانم اینک آن ختم رسولان و دگر نور دو چشمم حسن از مهر در این پاک کسا جای گزیدند و نمودند پر از نور همی منزل ما را.

پس به نزد کسا رفت حسین و بنمود عرض که ای جد کبارم به تو باشد ز من زار سلام اذن دهی تا که من از راه وفا آیم در زیر کسا باشم در نزد شما گفت رسول مدنی باد سلامم به تو ای نور دو چشم و ثمر قلب من آری به تو من اذن دهم تا که شوی وارد و بنمود حسین زیر کسا جای که ناگاه بر سید ابن عم پاک گرامم علی آن سید سرور و مولای جهان کرد سلامی و بفرمود که ای دختر پیغمبر اکرم شنوی بوی خوشی نزد تو ای بضعه احمد گوئیا هست در این خانه شه کون و مکان ، سرور مخلوق جهان ، سید لولاک محمد ، بنی امی اکرم ، که از او هست به پا عالم افلاک ، بگفتم به جوابش که سلامم به تو باد ای شه والاگهر اینک ز وفا باب بکو باد و جگر گوشه من از پی آسایش تن زیر عبا نائم و راحت شده از سختی آلام پس آن گاه به نزدیک عبا رفت شه رور دین کرد سلامی و نمود عرض که ای سید عالم اگرم اذن دهی تا که شوم با تو در این پاک کسا وارد و یابم ز ره صدق مقاصد به جواب شه دین سید لولاک بفرمود پس از رد سلامش که بدادم به تو من اذن دخول ای تو مرا جان عزیز و دگرم پشت و پناه آن گاه شاه دو سرا گشت د رآن پاک کسا وارد و زان کرد فزون زیب کسا را .

پس از آن فاطمه گوید که شدم نزد کسا بعد تحیات و سلامی که به آن باب گرامی بنمودم به ادب عرض نمودم که ایا سید مختار دهی اذن که من با تو شوم زیر کسا گفت رسول مدنی بعد سلامم که ایا نور دو چشم و ثمر قلب فوادم اذن دادم که تو در زیر کسا آیی پس فاطمه در زیر کسا رفت و فزود او عظمت آن عظما را.

چون که تکمیل شد آن عده پاکان به کسا گفت خداوند علی با ملک رو روح و سماواتی و سکان که بدانید جز این نیست که من خلق نکردم بشر و جن و دگر ارض و سماوات و ثوابت فلک و کون و مکان باد و هوا آب و تراب و همه مخلوق مگر بهر وجود حضراتی که کنون زر کسا جای گرفتند پس آن گاه امین احدی جل علا گفت که ای رب جلیلم مگر این پنج که در زیر کسایند کیایند که این فضل و جلالت بود آماده به آنها و غرض از همه خلقت بود آنان وحی فرمود خداوند مبین سوی امین باز که این پنج وجودند همی فاطمه و شوهر و باب و دو جگر گوشه آن مه که از آنهاست همی روشنی این ارض و سما را.

گفت جبریل که ای رب جلیل ار بدهی اذن شوم من ششمین و شودم فضل فزون از اثر خدمتشان وحی بفرمود که با اذن بشو وارد و از من برسان سوی حبیبم ز ره صدق سلامی و ببر آیه تطهیر که حق پاک نمود است زهر رجس و پلیدی بدن و جان و روان های شما را .

پس بیاورد همان واسطه وحی خدا ، سوی رسول دو سرا ، آیه تطهیر و بگفتا کمه سلامم به شما پنج تن آل عبا ، معدن هر لطف و عطا ، سرور مخلوق خدا ، اذن دهیدم که شوم وارد این پاک کسا ، کز ره الطاف شما ف این بودم بخر و ثنا ، گفت رسول مدنی کی تو امین صمد لم یزلی ، اذن بدادم که شوی داخل پس محرم اسرار جلیل آمد و شد وارد و می گفت همی نعت و ثنا را .

پس علی سرور و مولای جهان ، آن شه واا بنمود عرض که ای سید عالم ، چه بود قدر و جلال و عظمت ، خفتن ما زیر کسا نزد خداوند علی اعلا گفت رسول مدنی ، حق خدایی که بود جان من اندر ید او ، او بفسرتاده مرا بر همه خلق نبی گر شود این خفتن ما ذکر به هر مجلس و محفل که در آن جمع بود شیعه ما نیست مگر آنکه شود حاجت آن جمع روا هر غم و اندوه از آنها بشود رفع و گناهان همه پاک شود گفتعلی سرور خوبان به خدایی که دهد جان شده فیض ازلی شمال ما و بدو عالم به محبان و به هر دوست که بر ماست بود رحمت حق تا همه بینند به دنیا و به عقبا همه دم فضل و عنایات خدا را.

بارالها به همان پنج وجودی که به درگاه جلالت نبود بهتر از آنها به فضیلت که عطا کن به من زار همه خوبی دنیا و سعادت که به جا آورم آن چیز که فرمان تو بر آن بود و ترک کنم جمله معاصی و مقدر بنما بهر من از لطف زیارات نبی و همه پاکان و امامان که به دنیا به زیارت بشوم فایض و عقبا به شفاعت بده ای رب دو عالم تو به من عزت دارین و ادا کن همه دین و همه حقی که به مخلوق تو بر من بود و هم تو بده بر پدر و مام من آمرزش و بر خویش و اقارب ز کرم رحمت خود را تو روان کن که تویی راحم و بخشنده هر شاه و گدا را .

مرحوم سید محمد حسین «مدرس» صادقی اصفهانی

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت 0:7  توسط شبیر  | 

بحر طویل شروع محرم

باز هر کوچه و بازار شده وادی ماتم شده غرق تب و اشک پر از گریه نم نم رسیده است دوباره همه جا عطر محرم بساط غم و اندوه شده باز فراهم بیائید همه سینه زنان گریه کنان نوحه بخوانید همه شور بگیرید همه اشک بریزید بخوانید از آن عشق مجسم از آن روح مکرم که غرق غم و اندوه شده غصه عالم چه شوری است چه حالی است چه احساس زلالی است بیائید که از سفره ارباب از این سفره پر برکت و پر خیر همه رزق بگیریم که دست همه خالی است و این اشک شبیه پر و بالی است که تا یک دل و یک رنگ همه بال بگیرید و بمیریم چرا که به خدا حضرت ارباب تجلی صفات است و هم جلوه ذات است در اوج درجات است شفیع ارصات است قتیل العبرات است اسیر الکربات است و کشتی نجات است و اشک غم او آب حیات است و لب تشنه لبهاش در آن ظهر عطش نوش لب خشک فرات است و اما خود ارباب گواه است دلم منتظر برگ برات است که دلتنگ غبار حرمین و عطبات است همان جا که شب جمعه پر از عطر دل انگیز بهشت است همان مرقد حضرت که فرش حرمش بال فرشته است . عجب کرب و بلائی

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 13:13  توسط شبیر  | 

بحر طویل حضرت عباس ع

چه ابوالفضل دلاور مه خاور چه بشنید بدید از حرم خسرو طاها شه بطها که بود غلغله بر پا ز عطش هر طرفی شیون و غوغای ز اطفال حزین گشته هویدا بشد جانب خرگاه شه باعث ایجاد زمین و سمک و مُلک و مَلک خسرو امکان و مکان و بگرفت اذن جهاد و به عدو گشت برابر گهرو ناطقه بگشود برآن قوم ستمکار ستمگر من آن میر وفایم پسر بمرتضایم

ایاقوم بدانید من آن صف شکن آن صف صفینم برادر به حسینم شود جمع اگر شرق و زغرب و هم از بصره و یا کوفه بغداد و حلب شام و دگر چین و ختن تایمن و مصر دگر اردن کافر بخداوند علیمی و حکیمی غفوری نکنم پشت به لشگر مگر از تن بشود دست جدایم من آن میروفایم پسر بمرتضایم

چه کنم گرکه چه میداد به میدان نبرد اذن جهادم حسین فخر عبادم بدین تیغ بریزم به زمین دست و سر و پیکر کفار به یکباره ز اشرار بدانید ایاقوم که منصب بودم هفده ز دربار حسین ابن علی میرشجاعان یلی فخر مه مهر جلی بدانید ایا قوم ستم پیشه من عباس امیرم امینم وزیرم وکیلم دلیرم مجیرم سقا و سپهدارم و سردار و علمدار سپاهم

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 15:0  توسط شبیر  | 

بحر طویل حضرت عباس ع

تشنگان حرم آل علی جمله به آواز جلی با لب عطشان سوی عباس شتابان همه گفتند عموجان تو عباس دلاور پسر ساقی کوثر به شجاعت به غضنفر ای عمو ، ای عمو  این جگر ما ز عطش خشک شده جان به لب آمد ز حرارت به بر دیده ما روز شب آمد ز شکیبایی تو چرخ ِ فلک در عجب آمد عجب ای نور دل حیدر کرار تویی میر علمدار به سلطان جهان یار وفادار گرفتی ز حسین منصب بسیار تویی ماه شب تار به طفلان حسین مونس و غمخوار بود عار تو سقا شوی و ما همه از سوز عطش جان بسپاریم کجا روی بر آریم کسی جز تو نداریم عمو چون تو نداریم رسان بر جگر سوختگان قطره ی آبی خدا بر تو دهد اجر و ثوابی نمانده است دگر طاقت و تابی عمو جان ز عطش خشک شده این جگر  ما نما اذن طلب از پدر ما ببین چشم تر ما تو سقای همه تشنه لبانی تو محبوب دل خلق جهانی اذن بنمود طلب از شه مظلوم شده از زمزمه اهل حرم واله و مقهون

آن گشت پی آب دلش خسته و بی تاب بپیموده ره نخل چنان تیر به کف نیزه و شمشیر نبرد بر فرس آن لحظهرکابش رجز خواند چنان گشت موثر سخن و حرف کلامش فلک بود به فرمان غلامش صدا زد به سپاه عمر سعد ایا زن صفتان پیرو شیطان شنیدید صدای عطش و ناله ی طفلان گل باغ رسولند پریشان و ملولند همه میوه ی زهرای بتولند بگویید چه باشد گنه آل پیمبر همه زار مکدر ایا فرقه کافر بنمایید حمایت ز پرورده ی دامان ولایت نمایند به خلاق شکایت اگر باز نگویید ز گمراهی خود رو به سوی راه هدایت برم دست به شمشیر کنم نعره چنان شیر بریزم برشما مردم بی رحم چنان برگ خزان سر کنم از پیکرتان دور ایا مردم مزدور نباشد به دل پیر جوان از همه تان معرفت نور شود صحنه این دشت پر از خون شما ای سپه غافل و مغرور حسین ابن علی هست شهنشاه دیانت خلف شاه ولایت پسر ختم رسالت بود مادر او فاطمه آن گوهر عصمت هدف آیه ی تطهیر بود آب چنان مهریه او پسرش تشنه ز عطش آمده در غش

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 14:59  توسط شبیر  | 

بحر طویل حدیث کسا

حمد بی حد سزد آن واحد فرد صمدی را که ردای عظمت در برو از رافت و از رحمت بی مر ، زید قدرت خود خلعت به بر پیر و جوان کرده و تشریف شرف داده به انسان و کسای کرمش زیب بر دوش به سر عارف دانای زبان آورد خاموش شده صانع کلی به سر رشته ابر رشته ای از تار وفا ، پشته ای پود حیا ، دست عطایش زده پیوند و به هم تافته و بافته یک طفه عبا ، ساخته بر دوش بهین بنده اش انداخته تا قدر کمال و شرف و جاه و جلال و نسب و حرمت و اجلال و خداوندی و اقبال و را ظاهر پیدا کند و فاش کند شمه ای از سر خفا را .

گفت ام سلمه این سخن نغز پسندیده ی نیکو که یکی روز خدیوی که بدی حامی و حامد ، نبی امی شاهد ، قشم و نور مدثر ، زکی و نون و مبشر ، مدنی موطن و حاشر ، قرشی نجم و مذکر ، شرف و داعی یاسین ، شه دین ختم نبیین ، زمر و شمس و مزمل ، ملک و مالک عادل ، سبب خلقت عالم ، ولد امجد آدم ، و فی و کافی احمد ، مه و محمود و محمد ، به سوی مشکوی نیکوی چو مینوی سمن بوی برازنده ی پاینده ی فرخنده ی آن طاهره ی زاکیه ی راضیه ی سیده ی حره ی عذرای فلک مرتبه صدیقه ی خوش فطرت میمونه مه طلعت و انسیه ی با حرمت و مخدومه ی با رفعت و معصومه ی با عصمت و مستوره ی با عفت و منصوره ی با شوکت زهرای بتول آمد و فرمود به هر باب مرا خواب ، به چشمان شده مستولی و اولی است که سر برسر بستر پی راحت بنهم خواب بود طاعت و فرض است اطاعت برو و بهر من آور تو کسایی که چو او نیست عبایی همه تارش بود از مهر و وفا پود وی ی از حلم و حیا مثل ندارد ز صفا مریم ثانی ثمر باغ معانی قد چون سرو علم کرد وز جان دور الم کرد به فرمان بری او مایل و مقصود پدر حاصل از او گشت چو آورد کساء را.

آن شاهنشاه که چون خالق یکتا نبدش ثانی و بد برسه موالید و به ارکان جهان بانی و در پنج حس و شش جهت و هفت زمین داشت جهانبانی و افلاک و مقامات و حجابات چنان عرش ، به زیر قدمش فرش بدی زیر عبا خفت خرد گفت که بی سعی و پژوهش به خدا خواب و خورش نیست اگر داشت مکان ایزد منان ، به خفا نی به ملا گفتنی ای اهل صفا منزل و ماوای خدا زیر همین پاک عبا هست که هر شی ء شود مست بشوید ز خودی دست شود سر خوش و پابست غرض چون که شه تخت لعمرک که بودش فتح و تبارک چو یکی شقه ای از افسر تارک زیر حرف تجرد ، به صفا زیر عبا رفت و بخوابید و ز رویش ، فلک نور بتابید حسن ، سبط امین ، حجت دین ، نور مبین ، بر و تقی میر و زکی زاهد و عابد کتب مجد و محامد به سر مادر نیک اختر نیکو سیر با خبر با هنر با ثمر اطهر خود آمد و زو یافت بسی کام و بگفتا به مشام آیدم ای مام نکو رایحه ای باز بگو چیست و از کیست مگر جد نکویم گذر اینجا بنموده است و به قدر تو فزوده است بدو دخت نبی گفت ، دری سفت ، که یکتا گهر بحر نبوت ، شه اورنگ فتوت ، که بود هم قریشی هم مدنی زیر کسای یمنی خفته و از گرد الم حجره ی دل رفته شه سبز قبا شاد و فرحناک بر خواجه لولاک شد و گفت که ای جد گرامی به رخت باد سلامی چه شود اذن دهی زیر عبا آیم و آسایم و بینم ز جمال تو عیان نور خدا را.

یافت رخصت ز سراج حق و منهاج طریقت به دخول آن گل گلزار بتول آمد و پهلوی رسول عربی کرد مکان کش و سر و سالار جهان سرور و میر شهدا تشنه لب کرب و بلا سبط رسول دو سرا اسید و وافی و در بحر عطا کوه هنر آن که ورا نام جلی هست حسین بن علی پیش نکو ام سعید انجم خود آمده و دیده ی دل ز آئینه ی چهره او داد جلال پیشرو اهل ولا تشنه لب کرب و بلا گفت که از بوی گل سوری رخسار و ز طیب شکن طره ی دلدار که او هست مرا جد وفادار شده حجره معطر مگر آن سرور و سر خیل بشر در بر تو کرده گذر گفت بدو مادر فرخنده که آن اختر رخشنده ی برج شرف و جاه به خرگاه بر از ماه کمین بنده درگاه الهی شده طالع به صفا با حسن سبز قبا زیر عبا از پی راحت به غنودی چو حسین این سخنان را بشنودی ، به دو صد وجد و طرب ، در بر سلطان عرب ، فخر امم ، میر عجم ، آمده و به سرود که ای جد فلک جاه مرا راه دهی تا به عبا داخل و یابم شرف کامل از این رتبه شوم قابل وز الطاف تو گویم به محافل ز نبی یافت چو رخصت به فرحناکی فرصت به عبا داخل و بر قرب نبی واصل و بگشود لب و کرد ادا شکر خدا را .

چون شه جن و بشر با دو پسر ، حضرت شبیر و شبر ، زیر عبا کرد مقر ، حیدر صفدر ، ولی خالق اکبر ، وصی و صهر پیمبر ، شه دین خواجه قنبر ، به درون آمدی از در ، بر آن زهره از هر ، شد و فرمود که ایدر ، ز چه این حجره معطر ، شده ای ماه منور ، مگر آن شافع محشر ، نبی ایزد داور ، که بود از همه برتر ، سوی این بزم محقر ، شده از رحمت بی مر ، که چنین یافته زیور ، به علی ، زهره ی اطهر ، سخنان گفت سراسر ، که مرا باب فلک فر ، قدمی هشته ابر سر ، پی قیلوله به بستر ، بنهاده است کنون سر ، حسینش چو دو اختر ، شده بر ایمن وایسر ، به عبا او رخ انور ، بنموده است مستر ، چو نیوشد ز همسر ، سخنان زوج مطهر ، بر آن میر مظفر ، شد و گردید ثناگر ، که به این بنده ی کمتر ز ره مهر تو بنگر ، من و هجر تو که آذر ، زده هر لحظه به پیکر غم آن جعد معنبر ، قد من ساخته چنبر ، شود ار لطف تو یاور ، کشم از وصل تو ساغر ، بده ای صاحب افسر ، ز وفا اذن به حیدر ، که چو آن دو گل احمر ، به شما مدغم و مضمر ، شود ای سید و سرور ، نبی آن میر هنرور ، بسرائید به حیدر ، مشو ای هادی و رهبر ، تو از این غصه مکدر ، به عبا تا که تو اندر ، نشوی  جان برادر ، غم هجران تو دیگر ، ز دل من نشود در ، علی آن فاتح خیبر ، شدش این فیض مسیر ، به عبا داخل وو از نور جبین کرد منور ، همه ی ارض و سما را .

دخت احمد که چو او کوکب اسعد ، نبدش چرخ مشید ، چو نظر کرد که یاران محمد ، همه جمعند و خود او مانده مجرد ، ز وفا کرد علم قد ، بسرائید که این دولت سرمد ، دهدم عزت بی حد ، ببرد رشک به کاشانه ی من خلد مخلد ، بکشم بر رخ یاجوج الم سد ، چو روم در بر خاصان پسندیده ایزد ، که همه آمده بخرد پی مقصد ، به سوی مسند سلطان فلک قدر محمد ، شد و گفت ای پدر رافع امجد ، نه مرا حد بیان است که معروض بدارم که مرا اذن دهی زیر عبا آیم و آسایم و مسرور شوم صاحب خلق حسن و با چو منی لطف کنی هست تو را نیست روا ، من ز تو محروم و از این واقعه مغموم شوم خسرو جمشید خدم از ره احسان و کرم داد به او اذن مکان زیر عبا شکر خدا حمد و ثنا کرد . و ملائک به سماوات ، همه مات به آن مخزن آیات ، شده روی به درگاه خدا کرده و گفتند که در روی زمین پنج تن پاک فرحناک مکان زیر کسایی بنمودند مر اینها چه کسانند ؟ که از مصدر خلاق فلک گوشزد خیل ملک گشت این فاطمه هست و پدرش ، فاطمه و شوهر نیکو سیرش فاطمه و دو پسرش گنج مرا گرنبد این پنج گهر هیچ نمی بود مرا هیچ کس از حکمت و از قدرت و از همت و از جنت و از راحت و از رحمت و من بی نام و نشانی نه بدیدی و مرا هیچ نمی بود اگر خلق نکردم به جهان ذات همایون فر این پنج تن آل عبا را.

ملک سدره نشین ، حضرت جبریل امین ، رخصتی از خالق مختار گرفت و به زمین آمد و در حجره ی والای مزکای دل آرای مصفای نبی خواجه لولاک بزد بوسه ابر خاک به صد عجز و ادب گفت که ای شاه نکوکار ، به جبریل دهی بار ، که گردد به شما یار ، اگر می ندهی بار ، بر هیل ملک خار ، شوم رتبه و مقدار ، من از خادمی کوی تو می باشد و مپسند که زان روز مه مغضوب خدا بوده بتر خار نظر کردم و نومید ز درگاه تو برگردم و ز الطاف اجازت ده و دریاب مرا داد شهش رخصت و وارد به کسا شد به کف پای رسول عربی صورت خود سود و به مقصود رسید او و به خاصر گذراندی از آن ظلم و جفایی که بدان پنج تن پاک ز کفار ستم پیشه ی بی باک رسید آن چه بدی آه که اول دردندان نبی بشکستند به بازوی وصی اش رسن کینه ببستند و دل فاطمه خستند و حسن را ز جفا زهر ستم داده حسین را به صف کرببلا خوانده عزیزان و محبان و را کشته سرش را ز قفا شمر بریده به خیامش زده آتش حرمش را به اسیری به سوی شام بلا برده زبان را نبود قوت تقیر که تا شرح دهد آن همه بیداد و حفا را.

بار الاها به حق  آل عبا کن ز ره جود و سخا ، درد همه خلق دوا ، حاجت ما را تو دوا ، قرض خلایق تو ادا ، رحم به خیل فقرا ، بر ضعفا صبر عطا ، آن که روا نیست نوا ده تو نوایی ز وفا دور کن از ما تو بلا کن نظر لطف به ما مقصد چاووش بود اینکه دگر بار رود او به سوی کرببلا طوف کند مرقد پاک شهدا ، حاجت او ساز روا ، ای صمد قادر مختار به حضار هر آن چیز که خواهند عطا ساز و میفکن ز نظر از ره لطف و کرمت جمله ما را.

مرحوم محمد کاظم قالب تراش (چاووش) اصفهانی

+ نوشته شده در  87/07/03ساعت 16:14  توسط شبیر  | 

بحر طویل حدیث کسا

تحفه ی و ثنا ، مدح و دعا ، ز اول صبح ازل و عاقبت شام ابد ، لایق و شایسته و زیبنده ی درگاه خداوند قدیمی و کریمی و رحیمی و عظیمی و میقیمی و حلیمی و علیمی و حکیمی است. که ذاتش چه صفاتش بود از حادثه عیب و نقایص بری و پاک و معری و مبری است ، ز ترکیب و زتشبیه و عقول عقلامات ز ادراک و تمیز وی و از حیز و اندیشه و از وهم و گمان برتر و بالاتر و بیرون ز حد و دو جهت و هیچ محلی و مکانی نبود جای وی و خالی از او رسته ز هم چشمی و آراسته ز اضداد و ز انداد بود فردز اشاء و پدیدار شد از صنعت و از حکمت و از خلقت او عالم لاهوتی و ناسوتی و ملک و ملکوت و جبروت و قلم و لوح و حجبات و مقامات و بپوشید ردای کرم از لطف به بالای بنی آدم و بنمود مکرم همگی راز عبودیت و از جنس ملژک داد فزون رتبه والایی و بخشید کمال و خرد و فهم و زد از عبدی اطعنی بسر پیر و جوان افسر و آن کنز خفی را که نهان بود ز ابصار ، پدیدار به بازار جهان کرد و ره معرفت خویش به اشیاء بنمود و در الطاف بروی همه از انسی و جنی بگشود و پی تکمیل و هدایت به فرستاد به ارشاد رسولان گرامی همه را با کتب و معجزه و خوارق عادات کرامات ، سرافراز به فرمود ، پی منصف چاووشی سلطان رسل ، هادی کل فخر سبل ، احمد امی ، نبی ابطحی ، هاشمی و مکی و بن عم گرامش اسدالله علی بن ابی طالب و اولاد نکو طینت معصوم ، پسندیده ی آن مفخر ایجاد ، که هر یک علم نصرت دین داشته بر پا و عیان ساخته بر خلق خدا منهج بیضا و ره بندگی حضرت یکتا و نمودند به بیگانه و محرم همگی واضح و لایح ، که کسی را نرسد دعوی دانایی و بینایی و مولایی و آقایی و این مرتبه مخصوص بود اول و آخر چه به دنیا چه به عقبی ، به کسانیکه خداوند تعالی ،  ز ره لطف رسا بر قدشان ساخته تشریف کسا را .

بشنو ای مرد خدا طالب اسرار هدی ، یکدمی از قول رسول دو سرا ، عایده و فایده و خاصیت قصه اصحاب کسا را ، تا که شوی طالب و راغب به شناسایی این پنج تن پاک و بسایی ز ره دوستی جمله سر فخر و مباهات به افلاک ، چنین گفت پیمبر به علی ، مظهر داور ، به خدایی که مرا ساخته مبعوث به حق ، بر همه ی خلق سراسر ، به نوبت و رسالت ، که به هر منزل و هر مجلس و هر محفل ، از روی زمین جمع شود شیعه ی ما از پی بشنیدن این طرفه خبر ، رحمت حق بر همه نازل شود و خیل ملائک له طواف همه آیند ز اطراف و ز یزدان طلب مغفرت از بهر یکایک بنمایند و به هر هم و غمی هر که گرفتار بود دفع شود و هم وی و رفع شود غم وی و هر که نماید طلب حاجت خود را ، ز خداوند ، بر آرد ز کرم حاجت او قاضی حاجات ، از این مژده امیر دو سرا ، شیر خدا ، شوهر زهرای مطهر به تبسم لب شیرین چو گل سرخ ز هم باز و به فرمود ، پی شکر ، جبین را به زمین سود و قسم خورد به ذات احدیت که چو ما ، شیعه ی ما رسته شد از لطف و سعادت همه را یار شد از بخشش دادار و خوشا حال کسانی که پس از ما ز شبستان عدم جانب اقلیم وجود آمده کنجی به فراغت به گزینند و پی ذکر چنین قصه شیرین و مبارک بنشینند و گل از گلشن اوصاف و ثنای نبی و آل نکوفال ، بلند افسر اقبال ، بچینند و بر آرند ز بهر طلب مغفرت زمره ی احباب خود از معشر اسلام ز بگذشته و آینده بنزد احد فرد ، ز اخلاص زن و مرد ، همه دست دعا را .

گفت ام الخیره فاطمه ی طاهره ی زاکیه ی راضیه ی مرضیه ی ، صدیقه کبری ، که یکی روز شه تخت لعمرک ، مه اورنگ فترضی ، خور گردون نبوت گهر بحر جلالت ، که بود در یتیم صدف طایفه ی عبد مناف ، احمد یثرب وطن مکه مقام از در حجره ، رخ زیبای دلارای نکو ساخت پدیدار و زهم باز بفرمود لب لعل گهر بار ، که ای فاطمه ای دختر نیک اختر من گشته مرا ضعف هویدا به بدن ، گفتمش ای باب پناه تو خدا باد ز ضعف و پدرم باز بفرمود که برخیز و کسایی که یمانیست بیاور ز برای من و او را ز سر مهر بپوشان به تنم ، فاطمه بنمود کسا را ببر باب مهیا و بپوشید بدان پیکر زیبا و چو خورشید نهان گشت سراپا به سحاب و چو مه چهارده پنهان بحجاب و ز رخش کرده طلعلع به فلک نور تو گفتی که مگر بدر تمام است و رخ مهر فروزان متواری به غم است ، پس آنگاه عیان شد ز در حجره شه سبز قبا ، سرور ارباب وفا ، قبله اصحاب دعا ، کعبه دین ، راهرو ملک یقین ، آنکه بود نام گرامیش حسن ، کرد سلامی ز ادب در بر مادر ، بجوابش دو لب فاطمه چون غنچه ی بکشفته ز هم وا شد و گویا شده بسرود که ای نور دو چشم و ثمر قلب من از من به تو هم باد سلام ، آنگهی از مادر خود باز بپرسید حسن ، گفت که این بوی خوش از چیست در این حجره ، مگر کیست ، خود این رایحه طیبه گویا بود از جد گرامم به حسن گفت دگر فاطمه ، کای روشنی دیده بود از جد تو در زیر کسا ایمن و خوابیده و آورد حسن روی بدان سوی و بر جد نکو کرد سلامی و طلب کرد به داخل شدن زیر کسا رخصتی از جد گرامی و پس از اذن ز پیغمبر نامی شعف شد به کسا داخل و بر قرب نبی واصل و گردید دو کوکب به یکی برج قرین و دو مه از یک فلک قدر نمودار شد و گشت دو روح از بدنی فرد نمایان و دو جان شد به تنی ظاهر و الحق که دویی رفت و یکی آمد و زین بعد ز انصاف به چشمی که بصیر است و از این نکته خبیر است و بود احولی از دیده وی دور و بجز یک نتوان خواند دو تا را .

گشت آنگاه ، چو ماه از افق حجزه نمایان ، رخ فرخنده ی زیبنده ی رخشنده ی تابنده ی مهری ، که سپهر عظمت راست شرف ، خسرو انجم حشم و شاه ملایک خدم و زینت آخوش نبی ، سبط رسول عربی ، معنی ثاراللهی آن کس که شد اقلیم شهادت ، زوجودش به صف کرب و بلا تا ابدالدهر منظم ، شه گلگون کفن آل عبا ، کشته عطشان که بود فاطمه را نور دو عین ، سرور مظلوم حسین ، کرد بر فاطمه از مهر سلامی و چنین گفت که ای مام گرامی ، به مشامم رسد ز مشکوی تو بوی نکویی ، که تو گویی ، بود آن رایحه چون بوی خوش جد من آنگاه به شیرین سخنی ساخت لب خویش چنین فاطمه گفتا که آیا قوت جان ، نور بصر لخت جگر ، جد گرام تو به همراه حسن ، آنکه بود با تو برادر ، شده آسوده در این زیر عبا  ، خامس اصحاب کسا گشت روان جانب سالار امم ، زیب منا ، فخر حرم کرد سلامی به پیمبر طلبید اذن دخول و به کسا ساخت مقر ، شاد شد از مرحمت جد و برادر چو شدند آن سه تن از آل عبا جمع به یک جا ، ز میان رفت دگر شبیه و تثلیث و باثبات رسید آیت توحید و در این لحظه شد از مشرق آن حجزه والا رخ نورانی صهر نبی پاک ، علی بن ابی طالب فرخنده سیر طالع و بنمود سلامی ببر فاطمه و گفت که بر شامه من می رسد امروز ز مشکوی تو بویی که شبیه است به بوی خوش ابن عم والای معلی حسب من ، به جواب اسدالله لب فاطمه طاهره گردید چو گل بار که امروز پدر کرده مرا از قدم خویش سرافزاز و به همراهی سبطین تو در زیر کسا ساخته ماوی ، شد از این مژده علی شاد و فرحناک و روان گشت بسوی نبی ابطحی و کرد سلام و طلبید اذن و به پیوست به پیغمبر و شبلین نکو خصلت خوش طینت و جمعیت آن چهار نفر ساخت قوی چهار طرف قائمه عرش و شد از نه فلک و شش جهت آواز تحیات هویدا و سرافراخت پی فخریه ، چهار عنصر و بالدی موالید ثلاث و بستودند یکایک بچنین مکرمت و موهبت خاص خدا را .

دید چون آیت عظمای خدا ، حضرت صدقه کبری ، پدر و شوهر والاگوهر خویش به همراه دو فرزند چو گلدسته بهم بسته و پیوسته و وارسته ، روان شد بسوی خدمت پیغمبر اکرم ، قد موزون پی تعظیم و سلام پدر خویش بآئین و ادب کرد خم و ساخت پو باران دگر خواهش داخل شدن زیر کسا ، داد رسول قرشی اذن و بهین بانوی روضات جنان ، جده سادات ز وصل پدر و شوهر و سبطین ستوده نسب خویش شد آسوده و گردید ز همراهی و یکرنگی این پنج نفر ماحصل معرفت ذات خدا ظاهر و گنج ازل وحدت یکتا ز پس پرده غیبی سوی بازار شهود آمد و معلوم شد این نکته که با دست چرا پنجه شده متصل و دیده حق بین چو کنی باز سوی پنجه هویداست ، به پیش نظر عارف آگاه نموده به پدر قدرت خود حضرت یزدان چه عجب صنعتی و صورت پاکیزه و از شکل انامل که به معنی به ظهور آمده از صورت الله و مبرهن شود این سر نهان بر همه کون و مکان کز ثمر خلقت اشیاء غرضی نیست ، تصور بجز این پنج بنان را که ده و چار نموده است خداوند از اینست کز این پنج تن آمد به جهان نه نفر از بهر هدایت همگی حافظ دین نبی و ناصر ایمان و امامان پسندیده عالی نسب پاک خجسته حسب و مفترض الطاعه  و معصوم ز سیمای یکایک بود آثار ربوبیت و معنای الوهیت حق ظاهر و انوار خدایی خدا با هر و پیدا شده از وجه وجیه همگی آیت وجه اللهی ذات خدا واضح و لایح که به حکم عدد ابجدی وجه بود و او شش و جیم سه و ها بود پنج شدند این ده و چار آینه طعلت حسن ازل و صیقل مرآت جمال ابدی جمله به ذات احد سرمد یکتا شده معیار و همه مظهر آثار و جز این نیست محک بهر یقین و شک و بالجمله پس از جمعیت پنج تن آل عبا زیر کسا گوش نما تا شنوی از ره الطاف خداوند بدین پنج نفر بر همه ی خلق به تخصیص ملایک همه این طرفه ندا را.

کرد خلاق فلک ، چون گهر آویزه ی گوش ملک از عرش ، که ای خیل ملائک ، همه الیوم بدانید که من خلق نکردم همه ی نه فلک و هفت زمین ، مهر و مه و کل حجابات و مقامات و صحاری و براری و حجاری و قفار و ز تلال و ز بحار و همه کشتی و ز انهار ز اشجار و زمالایری و مایری و جزیی و کلی و ز غیبی و شهودی و زمکنونی و معلومی و موجودی و محسوسی و خلق عرض و جوهر و انسان و ز حیوان و جمادات و نباتات  تمامی مگر از دوستی و مهر همین پنج تن پاک معلای مزکای نکو خصلت خوش طینت مطبوع پسندیده  که در زیر همین طرفه کسا رفته و خوابید پس آنگاه ملک سدره نشین ، حضرت جبریل امین ، سود جبین ، در بر خلاق مبین ، گفت که در زیر کسا بار خدایا چه کسانند بفرمود خداوند ودود از پی ارشاد که هستند همین پنج نفر پاک گهر نیر افلاک جلالت ، شرف بیت نبوت ، صدف در رسالت ، مه اقلیم حیا آل عبا فاطمه است و پدر و شوهر و سبطین امامین همامین تمامین شهیدین سعیدین حسین و حسن آنگاه ز داور طلبید اذن و روان شد به زمین ، روح الامین ، نزد رسول قرشی ، داد سلامی ز خداوند جلیل و چو یکی عبد زلیل از شه امی ز پی رخصت داخل شدن زیر کسا خواسته دستور و فرحناک شد آنهم به کسا داخل و بر قرب رسول عرب و سادسی خسمه ی پاکیزه اش و اصل و شد آیه ی تطهیر به شان نبی و عترت پاکیزه ی او نازل و بردند بپا زین نعم نامتناهی ز صفا قاعده ی حمد ثنا را.

ای سپهر از تو و از گردش وارونه ی تو داد ندانم برم از دست تو فریاد به پیش که شد تتز کجرویت کاخ حیات تن این پنجتن غمزده را رخنه به بنیاد و همین عترت امجاد ز بیداد و ستمکاری امت که شکستند نخستین ز نبی حرمت و در مکه چو شد حکم ز یزدان بوی اندر پی اظهار رسالت که کند دعوت کفار عرب را زغوایت به هدایت برساند که رهاند همه جهال تبه کار ز ره گم شده را سر بسر از ذلت و از آتش دوزخ بکشاند بسوی جنت و انکار نمودند ز بیباکی و گستاخی و بیدینی و نادانی عدوان و فشاندند ز هر بام و دری بر سر مهر افسرش آن طایفه خاکستر و پیشانی نورانی او را که به نور ازلی بود منور بشکستند و ز سنگ ستم آزارده نمودند و را گوهر دندان و همان پای شریفی که شرف یافت از او در شب معراج و همان مقدم میمون که ورم کرد پی اطاعت یکتا شده آلوده بخون از اثر خار مغیلان ز جفای زن بدشکل ستم پیشه مکاره    ملعونه ی بی شرم و حیا بولهب زشت خصال آنکه به حمال حطب گشت ملقب ز خداوند و ببستند به وی تهمت مجنونی و کذابی و سحر و بنهادند ردایش به گلو با همه ی قدرت و آن شوکت و عزت که خداوند به وی داد بیفشرد و به هر مرحله آن رحمت باری قدم صبر و لب خویش به نفرین نگشود و به کسی شکوه ی این محنت و آزار ز رافت ننمود و بشکم بست همی سنگ قناعت ز پی جوع و به درگاه خدا داشت شب و روز به غمخواری امت همگی دست دعا تا زجهان رفت سوی ملک جنان برد بسر شیوه ی تسلیم و رضا را.

ماند یک دختر نیک اختر روشن گهر از بعد پیمبر به جهان زار ز درد و فم عظمای پدر در الم و ماتم و او را بصر از خون جگر آمده گلگون کفن از محنت این جرئت و این ظلم جفا سوخته گردید و به پهلوش رسید از لگد و ضربت در زحمت و آسیب که شد محسن ششماهه او سقط و به پیش نظر شوهرش آن شاه که او بود یدالله ز سیلی شده نیلی رخ آن بیکس مظلومه ی معصومه ی صدیقه ی محزونه ی افسرده ی غمدیده و تا بود مکانش به جهان روز و شبان گریه کنان اشک فشان بود زهجران پدر زار ، چو مرغی که ز گلشن ز قفس گشته گرفتار ، کشیدی ز درون آه شررربار ، شد از گوشه بیت الحزنش ناله چو یعقوب سوی گنبد دوار ، چو شب در نظرش روز جهان تار و شد از کثرت فریاد و فغانش جگر اهل مدینه همگی خون و زن و مرد به تنگ آمده از ناله ی آن مرغ شب آهنگ نمی کرد اثر بر دل آنانکه نمودند ز وی غصب فدک دست وی از زحمت دستاس به دنیای دنی بود به خون غرقه و مجروح ز بعد از پدر خود دو مه و نیم در این وادی غمناک دلی داشت ز غم چاک و همی ریختی از دوری روی شه لولاک به همراه حسین و حسن خویش بسر خاک و زدی شعله ز آه جگر سوخته در خرمن افلاک و کسی در به رخ وی زتسلی نگشود و نظری سوی جنابش به محبت ننمود و به هوای رخ  زیبای پدر عاقبت الامر ازین غصه بپاشد و وصیت به علی کرد که شب دفن کند پیکر او را که نیایند پی دفن و نمازش برو ای چرخ جفا پیشه که اف بر تو و تا چند پسندی به رسول عرب و عترت و اولاد وی از سنگدلی این همه ی جور و جفا را.

آن امامی که پیمبر پی فرموده ی داور به غدیر خمش اندر نظر خلق سراسر به خلافت به ستوده ز سما روح الامین سوی زمین آمد و از رب و دود آیه اکملت لکم دینکم آورد فرمود و به ولایت شه امی به جلال و حسب و شان یدالله بیفزود و به حضار سوی بیعت او امر بفرمود بتر حیب و بتر جیبعلی شد سرو پای همه ی خلق زبان نعره بخ بخ به فلک رفت از آن فظ غلیظی که چو وی پا ننهاده سوی اقلیم وجود عاقبت کار پس از سید لولاک ، پی لولاک ، پی غصب خلافت بدر خانه اش افروخت ز کین آتش و در گردن او بست طناب و اسداله از این مرحله دلگیر چو شیری که شود بسته به زنجیر و کشیدند وصی نبی و بن عم و داماد گرامش همه رو به صفتان یکدل و یک زور ، از آنجا به سوی مسجد و آن حجت خلاق مبین را چو نبد یار و میعن شد ز جفا خانه نشین دین خدا گشت به بازیچه و دستی که در خیبر از او کنده شد از جا بر سن بسته و پیوسته کشیدی اسداله از این غصه ز دل آه و ز افسردگی کید و نفاق و حیل امت پیغمبر خاتم به فلک رفت از آن سینه ی بی کینه ی پر داغ علی ناله ی جانکاه و چه شد وقت کزین دیر محن بال زند طایر روحش به جنان کرد به محراب دعا نسل زنا ملجم بیدین مرادی ز دم تیغ سر انور او را چو قمر شق که شد از ماتم او خانه ی دین منهدم و زلزه افتاد به هفت ارض مطبق ز فلک روح الامین ناله و فریاد بر آورد و دل ملک و ملک را همه خون کرد و در افکند به معموره هستی ز عزایش ابد الد هر چو نی ناله و پوشیده ، به بالای حسین و حسن از مرگ پدر کسوت ماتم به سر زینب خونین جگر از داغ فلک ریخت ز غربال اجل خاک عزا را.

بعد از آن پادشه ممتحن از کینه  وری بست کمر تنگ سپهر از پی آزار حسن انجمنی ساخت ز اصحاب پی ببعت آن زبده اخیار و زبد عهده ی آن طایفه سست وفا رفت به غارت همه اموال وی و کرد به همراه معاویه ملعون دغا صلح به ناچار ، کشید از ستم دهر بجایی به جهان کار که بنهاد قدم زاده ی سفیان ستمکار معاویه فاسق بسر منبر در جای پیمبر بزد از روی جسارت به جفا تکیه و بگشود لب خویش به دشنام و به هر جا که توانست دوانید به گیتی فرس ظلم به کرات حسن را زستم زهر خورانید و بر افروخت ز طغیان به همه کون و مکام رایت فرعونی و از کبر فرو کوفت همی کوس برای لمن الملکی و احباب علی را هم بنمود ، ذلیل و زجهان ساخت بر انداخته آئین تشیع به طریقی که ز دین نبی و اسم علی را هم آفاق نبد نام و نشانی و بر انگیخت پی قتل حسن جعده ی بی شرم و حیا را که زند رونق اسلام در ایام بهم عاقبت اسماء ستم پیشه ز سم کرد پر از خون ، جگر چاک جگر گوشه ی زهرای مطهر ز گلوی حسن ممتحن از زهر فرو ریخت به طشت از ره بیدادگری لخت جگر سوخت دل جن و بشر روز جهان ساخت چو شب تیره و یکباره برافتاد ز عالم اثر از اسم مسلمانی و بگرفت جهان بار دگر رسم جهالت ز سرو کرد خموش از ره تزویر و به تدبیر ز آفاق به شیادی و مکاری و زراقی و الطاف حیا شمع هدی را .

دید چون خامس اصحاب کسا قدوه ی اولاد رسول دو سراسر ورو سر خیل تمام شهدا خسرو مظلوم جگر تشنه حسین ، کفر جهانگیر شده کرده علم قد رسا همره هفتاد و دو تن یاور و انصار  و احباء و جوانان و برادر ، همه بگرفته به کف سر ، زن و فرزند به همراه روان شد ز وطن در سفر از یثرب و بطحا بسوی وادی پر خوف و خطر معدن اندوه و غم و درد و بلا کرب و بلا کوفت در آن بادیه ، با شور حسینی ز نوا شاه حجازی به عزاق از پی ارشاد مخالف ، همه طبل ابدی ، از پی اثبات وجود احدی ، کرد اساس صمدی ، کوکبه ی لم یلدی ، رایت کفو احدی ، سخت در آن ناحیه بر پا و به گلبانگ بلند از در انکار علی رغم شیاطین ستمکار فرو ریخت بهم قائمه ی شرک و هوا پویی و کفار وثن گوی صنم جوی سیه نامه بدبخت و پی دعوی ثاراللهی خویش بدون شک و ریب و غم و تشویش بشست از سرو جان و بدن و مال همه دست و به شادی نظر از غیر خدا بست و پی پی رویت دیدار جمال ازلی دیده حق بین بگشود  از سر تحقیق بدان پایه رسیدش ز وفاکار که بعد از همه ی یاور و انصار ، فدا کرد چو عباس وفادار ، علمدار رشیدی و بمانند علی اکبر و اصغر پسری را که ندیده است و نبیند به جهان چشم فلک ، دیده ی انسان و ملک تا به صف حشر ، چنان تازه جوانی و چنین کودک ششمامه ی بی شیر به عالم پسری در فلک منزلت و مرتبه رخشان قمری هر دو گل گلشن باغ نبوی ، هر دو نهال چمن مرتضوی ، کوکب رخشان سپهر علوی ، همچو خلیل از سر تسلیم و رضا کرد فدا جان و سر هر دو بدرگاه خدا راند بجایی فرس شوق به امید لقای پدر و جد و برادر که بزد همچو علی دست یلی را  بسوی  قبضه ی شمشیر و کشید آه جهانگیر ، که ای تیغ ز بس جای نمودی به غلاف و ننمودی ز پی سرکشی اهل خلاف از دل و جان رو به مصاف این همه طغیان به میان آمد و دین رفت به یکباره ز دست و ز درنگ تو گرفت آینه ی شرع نبی زنگ ، ایا تیغ دو دم نه قدمی جانب میدان جهاد از پی تخریب اساس هوس اهل ستم تا که زنو تازه کنی رسم عبودیت حق دهر پر آوازه نمایی ز هدایت به سوی رب فلق روی خلایق کنی از طاعت ابلیس بحق طی کنی این زشت ورق را پس از آن سر بسوی کوهه ی زین هشته و افراخت به میدان بلا قامت مردی ، قد مردانگی از بسکه زد و کشت از آن طایفه ی یاغی مردود ، تو گفتی که خلیل آمده بهر جدل لشکر نمرود ، بمانند پدر آن پسر حیدر صفدر ، به صف کفر در انداخت شکستی و بر افراخت در آن واقعه دستی که فراموش نمودند جهان جمله ز جنگ احد و بدر و حنین ، خیبر و اخزاب و تبوک و صف صفین و سرلشکر بگریخته از کرب و بلا رفت سوی کوفه در آن حال بیفتاد ز گردون بسر زین سمند پسر فاطمه آن رقعه ی سبزیکه در او بود همان عهد که در عالم ذر بست حسین همره یزدان که کند بذل تن و جان و سر خویش نهد بر سر پیمان ز وفا کرد تهی پا زرکاب و بسر خاک ، غریبانه سر بی کسی خویش نهاد از طرف خصم دغا شمر بر آورد بکین دست ستمکاری و با خنجر خونخوار چگویم که چنان کرد جدا از بدن سبط نبی بهر غداوت سر مهر افسر و آنگاه سنان زیب سنان کرد چسان آن سر ببریده عطشان ز قفا را .

نوبت کار شه تشنه چو از دادن سر رفت بسر نوبت آن گشت  که اندر پی تکمیل ره معرفت رب تعالی و تقدس کند اقبال و زند نوبت آوارگی خویش در آن دشت مه برج حیا ، عصمت و ناموس خدا ، اختر گردون وفا ، شمس سماوات علی ، روشنی شمس هدا ، بانوی اقلیم صفا ، مفخر خیرات حسان ، زبده ی نسوان جهان ، فخر خواتین جنان ، دره بیضای زمین ، گوهر یکتای زمان ، مریم حاجر صفت و آسیه فطرت ، سیر حور لقا ساره ی حوامنش فاطمه خو اختر والای ولی ، دختر کبرای علی ، خواهر غمخوار حسن ، یاور اطفال حسین ، عالمه ی عابده ی زا کیه ی راضیه ی مرضیه ی طاهره ی طیبه ی باهره ی زاهره ی فاخره ، صدیقه ی صغری که بود نام گرامش ز خدا زینب کبری چو نظر کرد که تکلیف شه کرب و بلا گشت ادا لیک بجا مانده و باقیست ره کوفه و اینک سفر شام به پیش است و دل نازک سجاد ز داغ پدر و سوزش تب خسته و ریش است و چنین بار گرانی نبود در خود آن بیکس بیمار ، که با درد مصیبت شب و روز است گرفتار ، پی سلسله جنبانی دلگیری و آلام اسیری و غریبی و حقیری ز وفا منصب سر سلسله گی را زخدا کرد تمنا و شد آن سلسله را پیش رو راه پس از سوختن خیمه سلطان عرب زینب عالی نسب اولاد یتیم شه دین خسرو مظلوم حسین را زوفا ساخت ز اطراف بیابان همه را جمع و شد آن بی کس غمدیده چو پروانه و اولاد حسین شمع و رهانید یکایک همه را از ستم سیلی شمر و به دم کعب سنان کرد نشان شانه سپر کرد تن خسته و مجروح و دل خون شده ی زار بر طعنه اغیار و دم صدمه ی اشرار و پس از کرب و بلا بست سوی کوفه زغم بار به فرمان عبیدالله قدار و ز آن سنگدل لی سر و پا دید بسی محنت و آزار بدان دربدری کرد ز اطفال برادر پدری در همه جا تا که شدش ختم سر انجام بدارالمحن شام و در آن کشور و زیر و زبرش عاقبت کار کشانید فلک با دل خونین سر بازار به پیش نظر قوم ستمکار و به صد رنج چو کنج آن در یکدانه مکان کرد به ویرانه به هر مرحله ای صبر نمود و قدم تاب و تحمل به همه حال بیفشرد و نه از صاف ابا کرد نه از در دوته جرعه ی این جام بلا کرد گل آن روز که در مجلس می شوم یزید بن معاویه اش افتاد گذر کرد نظر هر طرفی دید که صف بسته فرنگی و نصارا و یهودی بسر تخت نشسته پسر هند زناکار و به دورش شده اسباب طرب جملگی آماده و از شوق بود در کف وی ساغر می با دف و نی باده پیاپی به قدح ریختی از شیشه چو آن باده ی پرزور در افکند ز مستی بسرش شور سوی عربده پرداخت گهی نردستم باخت ، گهی بیرق فرعونیت افراخت ، انا ربکم اعلی به عیان ورد زبان ساخت ، در آخر شرر اندر جگر زینب دل سوخته انداخت ، بر آورد سوی چوب جفا دست و بیازرد همان لعل لب گوهر دندان که پیمبر زدی از راه وفا بوسه از این زشت عمل طاقت زینب دگر از خون جگر طاق شد و آه دلش برق همه انفس و آفاق شد و کرد چو صامت بسر از دست فلک خاک عزا را وز دود دل غمدیده ی خود کرد چو شب تیره همه ارض و سما را.

مرحوم محمد باقر صامت بروجردی

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 13:34  توسط شبیر  | 

بحر طویل ستایش توحید ، نبوت و امامت

شکر و تمجید و ثنا در خور و شایان و سزاوار حکیمی است که فرد واحد است و صمد وحی و توانا و قدیمی است که ذاتش بری از نقص و زوال است و ز هر عیب و ز هر ریب منزه و مبراست کریمی است که لطف و کرم و رحمت و احسان و عطا و نعم و موهبتش لاتعد لایتناهی است تبارک و تعالی که نه او راست همالی و نه شبه و نه نظیر و نه قرین و نه مثالی و نه کفوی است که در وحدت و یکتایی او کافی و وافی است که خود که خود نیز بفرموده هواله واحد حی و صمد لم یلد ولم یولد بعد سپاس احدی نعت و ثنای نبی امی مکی ، گهر بحر رسل ، هادی کل ، فخر سبل ، نیر افلاک نبوت ، مه دین خواجه ی کونین محمد نبی والی والا که تحیات و سلام و صلوات متواتر از خدا باد بر آن روح منور پس از او هست سزاوار ثناگوهر بحر شرف آن لولو لالا صحف نو مبین ، حبل متین ، مهر یقین ، دست خدا آیت کبری علی عالی اعلی که بود ابن عم پاک وصی زکی احمد مرسل به روان وی و ارواح مهین یازده اولاد گرامش که امامند پس از او بخلایق صلوات ابدی باد ز حقشان که رهانند ز کفر و زنفاق و ز زضلالت همگان را.

مرحوم میرزاعباس خان حاج بیژن آصف تهرانی

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 13:10  توسط شبیر  | 

بحر طویل ستایش توحید ، نبوت و امامت

بگشا ناطقه ای عارف حراف قلندر وش خوش نغمه چهچهه زن مداح ، بیان کن ز سر صدق و صفا ، حمد خدا ، خالق یکتا ، احد حی توانا ، صمد فرد مبرا ، ز عیوبات و قیودات ، ندارد زن و فرزند و تباری و دیاری نه مکانی نه نشانی ، همه جا حاضر و ناظر ، همه را مالک و قادر ، قدرتش بر همه ظاهر ، که بصیر است ، مجیر است ، خبیر است ، منیر است ، مشیر است ، دبیر است ، قدیر است ، قدیم است ، علیم است ، حکیم است ، مقیم است ، که گر جمله ی اوهام خیالات و عقول خرد فهم بهم جمع شنشینند به تصور به تفکر به تذکر که به تصویر در آرند ، محال است ، مجال است ؟ نشاید مثل بی مثل است او ، خالق لم یزل است او ابد است و ازل است او ، عالم هر عمل است او ، عارف بی بدل است او ، کامل بی خلل بی علل و بی بطل بی دغل افراشته آراسته پیراسته این کون و مکان ، خلق جهان ، صانع صنعش ، بشنو وحی قلوبش ، بنگر صنعت خوبش ، مرغی از بیضه در آرد. پس از آن بال و پر آرد ، گهری از حجر آرد ، از حجر کان زر آرد ، بس ثمر از شجر آرد ، شجر از هر ثمر آرد ، پسر از هر پدر آرد ، پسر بی پدر آرد ، پدر بی پسر آرد ، دیگری شد دگر آرد ، رگ شیر از بقر آرد ، ز دل شب سحر آرد ، شب و روز و قمر آرد ، طبع چون نی شکر آرد ، ز دل یم گهر آرد ، کی توان گفت ، توان سفت ، پذیرفت و بیان کردن اوصاف جلال و جبروت و کرم و لطف و عطایش ، شده هر ناطقه به شستش ، پیشه اش فقر فنا شد ، شه خورشید قبا شد ، لقبش سید سرمد ، ز احد آمده احمد ، مه محمود محمد به جمالش صلواتی ، صلواتی به جلالش ، برکاتی که بر انداخت ز عالم اثر دبر و کلیسا و بت و بتکده و رشته زنار و دف و مغبچه آتشکده و حقه و ناقوس و نکولات منات همه آرمنی و گبر و مجوسی و یهودی و نصارا.

بشنو این زمزمه ای امت با رفعت پیغمبر ای شیعه ی هم شیوه ی اثنی عشر از منقبت حیدر صفدر ولی لله زمان ، باب شبیر و شبر آن صاحب شمشیر دو سر ، خواجه قنبر شه مردان ، سرگردان . علی عالی اعلا ، که یکی روز ، به فیروز ، ایام جهان بود سه ساله ، به رخ چون گل لاله ، به سر کوچه به اطفال عرب با طرب و شادی و بازی شده مشغول که ناگاه یکی پیر ، محاسن شده چون شیر از آن جای گذر کرد نظر که طفلی به قد و قامت ، چون روز قیامت ، به اقامت به ستاد از سر تعظیم به تکریم بیان کرد سلامم به تو ای خضر پیمبر ، به دو عالم شده رهبر ، به ضعیفان همه یاور ، چه شود کز ره الطاف مرا نیز به همراه بری یک سفر بحر و بری با تو کنم سیر ، در این دیر ، دو چشمم شود از نور جمال تو منور . حضر گفتا که ایا طفلک خوش منظر خوش مسلک و با رافت و عزت ، منم آنکس که دو عالم بنوردم ، نرسد باد به گردم ، تو مبین این رخ زردم ، و تو امروز به فیروز سه سال است که عمر شریف تو گذشته است نداری تو چنان قوت یاری که به هنگام دویدن ز سر صدق به من بازکنی ، با من پرواز کنی ، با من در کوه و در و دشت بگردی بنوردی این زمان بهر تماشای تو مستور شوم ، گر که دویدی و پریدی و رسیدی به من از لالش ، عقل حیران جمالش ، نرسد کس به وصالش ، بود از صد پر و بالش ، من و شبها و خیالش ، شب و روز و مه  سالش ، مترنم به مقامش ، چه کنم وصف جلالش ، نشود درک کمالش ، که مرا نیست زبانی و بیانی که کنم مدح کسی را که کند خلقت این کون و مکان ، خلق جهان ، هرچه در آن شاه و گدا عرش علا را .

بعد توحید خدا ، نعت رسول دو سرا ، هم مدنی و قرشی ابطحی آن بدردوجی ، شمع هدی ، راه نما ، در دو سرا ، آنکه خدا گفته رسولش ، دو جهان کرده قبولش ، به اصولش به فروعش ، به سعودش به نزولش ، به شمولش به سئولش ، به ریاضات عقولش ، به کرامات بتولش ، ملک العرش  مادح مداحی وی کرده بتورات ، به انجیل و زبور صحف و مصحف آیات کتابان و ورق در ورق ، سطر به سطر آمده در شان شریفش ، والضحی روی چو ماهش ، والسما رفعت جاهش ، تاج لولاک کلاهش ، فلک افلاک گواهش ، شمس محتاج نگاهش ، علم در نصر پناهش ، جمله عالم به پگاهش ، چشم امید به راهش ، تاج منهاج تبارک نص و و النجم تبارک هست اقرء به کمالش ، نص طاها به جمالش ، طلعتش سوره یس ، جمله گی دفتر دیوان دوات و قلم نقش خطوطات بود آیه ای از پایه قدرش ، گل گلزار شریعت ، رهرو راه طریقت ، ثمر باغ حقیقت ، باعث رافت رحمت ، فارس ملک فتوت ، وارث علم نبوت ، شرف مذهب و ملت ، سبب خلقت افلاک برجات و مساوات و مقامات و علاوات و کلاهات و کمالات و مقالات چه گویم که زبان کند شود ناطقه الکن ، مبدا مصدر عالم ، خلف ارشد عالم ، به نبییین همه خاتم ، علم فتح بدستش ، بزم معراج صدق شوم چاکر و فرمان بر هر نوع که مطبوع تو باشد مظهر کل عجایب ، مصدر کل غرائب ، چو شنید این سخن از خضر نبی  گفت که ای خواجه قبول است نهم دیده به هم شو به حجاب از نظرم دور ، شو اکنون ز برم ، خواجه روان گشت به تعجیل به مشرق شد و آسوده بفرسود بفرمود : که یارب تو به این طفل نگه دار و مددکار شو ای قادر قیوم ، چنین رهبر دین در عقبش گفت که آمین ایا خضر مبارک پی عالم طی اگر نیست قبولت دو مراتب به حجاب آی ببین روی منیرم ، سر ره باز بگیرم به شما قصه پذیرم ، باز آن زنده دل از روی ادب شد به حجاب از سر تعجیل ز مشرق سوی مغرب شد و داخل شده در شهری از کوچه و بازار ، ز جمعیت بسیار ، گذر کرده از آن شهر برون رفته و می رفت نظر کرد سر معبری آن طفل ستاده به تواضع به تکرم به فرمود سلامم به تو ای بهتر عالم ، نخوری غم ، نزنی دم ، که به این دفعه دگر نوبت ما آمده بر گرد نظر در عقب سر کن اگر یافتی از من اثری ، یا خبری ، از دگری ، در گذری ، بحر و بری ، با تو بگویم که تویی بهتر و هم مهتر و هم سرور و تصدیق نمایم ز سر صدق و صفا امر شما را .

خواجه شد منفعل از گفته خود کرد نگاهی به چپ و راست  کز آن طفل نه نامی نه نشانی اثری یا خبری نیست به حیرت نظری سوی سما کرد که ای خالق یکتا چه عجایب چه غرایب که بدیدم من از این طفل و روان گشت به کوه و کمر و دشت و در و بحر و بر و بیشه و صحرا و بیابان ، به باغ چمن و کشت و زراعت ، به هر جوی و به هر سبزه رسیدی ، خبری از قد و بالاش گرفتی و گذشتی ، این قدر گشت که پایش ز روش ماند و دلش در تپش آمد لب دریا ز سر درد بر آورد ندایی که الیاس برون آی از این آب و ببین حالت زارم ، رخ پر گرد و غبارم ، خبر از خویش ندارم ، ز غمم غصه برآرم ، که من امروز به این دیر برفتم که کنم سیر روان گشتم و گردیدم و تا ظهر رسیدم به یکی شهر به مسجد شدم از بهر اطاعت به اقامت بستادم ز سر صدق چو فارغ شدم از ذکر برون آمده در کوچه یکی طفلک خوش مسلک و با رافت و با عزت و با حرمت و با شوکت و با قامت آراسته کل کمالات و پیراسته کل مقالات به تعظیم تواضع به زبان آمده کی خضر سلامم به گل روی سمن بوی تو ای خواجه چه نیکوست مرا نیز به همراه بری یک سفری با تو کنم سیر به صحرا و بیابان ، گفتگو شد به میان من و آن طفل که من غیب شوم باز مرا جوید و پوید دو مراتب به حجاب آمدم ، منزل که رسیدم بدیدم که همان طفل به من چهره نما عقده گشا شد ، بار سوم که به حق بود همی نوبت آن طفل ، بشد غیب جهان گشتم و واماندم و افتادم و غلطیدم و لنگیدم و تا بر لب دریا برسیدم ، طمع از خویش بریدم ، چه عجایب که بدیدم ، داد الیاس جوابش که ایا خواجه سرور ، به من از صدق برادر ، تو مشو هیچ مکدر ، که همین طفل که بر گفتی و در سفتی در عشق وی آشفتی ، بود مدت هفت سال که یک روز به دریا به مددکاری و غم خواری من آمد و شد غیب ز پیش هرچه دویدم ، به وصالش نرسیدم ، بودنش هست به عالم به کجا هست ندانم خضر نومید ز الیاس چو گردید بنالید و بزارید و روان گشت سوی دشت و به ظلمات قدم زد همه جا را چو به هم زد به لب آب حیات آمده تجدید وضو کرده گلی چیده و بو کرده و می خواست کفی آب بنوشد که ندایی ز ته چشمه بر آمد که ایا مانده ی افسرده ی پژمرده بگیر آب ز دستم تو مبین جای نشستم دلت امروز شکستم تو به بخشای  و بنوش آب روان ، مایه ی جان ، قوت جهان ، تا که شود بر تو عیان ، سر نهانی وز ما باز نمانی ، خواجه حیران شد و لرزان شد و گریان شد و یک صیحه بر آورد بنالید بزارید که ای طفل به الطاف عمیمت ، به خداوند کریمت ، به رسولت به اصولت به فروعت قسمت می دهم ای طفل بیاچهره نما شو ، ز دلم عقده گشا شو ، تو به من راه نما شو ، آری والله که تویی مرشد عالم ، به نما رحم به حالم ، شق شد آن چشمه و نوری به ظهور آمد و خورشید جمال والی الله درخشان شد و تابان شد و فرمود که ای خواجه ببین سر خدا معجز ما را .

مرحبا عارف حراف قلندر وش خوش چهچهه زن ، مداح چه گل گفتی و در سفتی و در منقبت شاه پذیرفتی و در عشق وی آشفتی و خوش گفتی الله صمد الله قبول است بدرگاه شهنشاه عرب ، میر عجم ، صاحب شمشیر دودم ، خواجه قنبر شه مردان علی عالی عمران ، من نیم جوهری و انوری و سعدی و خاقانی و قاآنی و فردوسی و کاشانی و عرفی و وفایی و نوایی و فضولی و نظامی و دگر مقبل و هم محتشم و بیدل و جودی و وصال و کرم شایق دلسوز و وکیل عرب و قمری و یغما و نظیری و دگر بیغم و مزاق و عراقی ، نیم صاحب طبل و علم کرسی و ماوا به قلا به قداره دراعه به اتاوه و شلوار و کمربند و دوزرتک به برابلق زنجیر کمند و فنر دشنه ی بازار کله خود نه جاهم نه جلالم نه حبیبم نه طبیبم نه ادیبم نه بود فخر من از علم و کمال خرد و فهم سخن دانی و ادراک معانی ، نه ز آباء نه اجداد نه نام و نسب خویش تبارم و دیارم و نه فخر من از مدرسه و صومعه و مسجد و محراب ز سجاده و تسبیح ز زهد و عمل فارغ افسرده پژمرده و یحران قلندر وش و هوهو  زن و کوکو زن و هر کوی سمن در فن و مجنون صفت و سرسری و بی سرو پا دل به بتان داده سواد از ره همراه دل افتاده و دل را به بتان باخته ، با فقر و فنا ساخته ، در کنج خرابات به سر برده یکی جام زخم خانه وحدت زده و مست الستم ، خبرم نیست که مستم ، نظری نیست که هستم ، این قدر هست که می خرم و می غرم و می گریم و می سوزم و عقل از سر من رفته و خوابم پریده است کسی را ز دل من خبری نیست ، از آن سو اثری نیست ، ثمری نیست ، چه گویم چه سازم که بزائیدن من مادر من نام علی ، را به زبان رانده و ببریده مرا ناف به اوصاف علی ، دایه مرا شیره ی جان داده که از مهر علی تا به زبان آمده شوقش هنر عشق به دل ورد شریفش به زبان و نه از اینم نه از آنم نه چنینم نه چنانم ز فقیران جهانم نزدم تکیه دمی سلطنت ملک غنا را .

مرحوم عارف علیشاه خیر آبادی قوچانی

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 15:33  توسط شبیر  | 

بحر طویل مهمانی

منعقد بود یکی مجلس مهمانی بسیار مجلل که در آن گشته مهیا ز غذاهای گوارا و پلو ها و خورشهای مهنا و بسی قاب پلو بود و چلوبود که هر سوی ولو بود.  ز هر سو رخ ماه بره و کتلت و ماهی، به هر اندازه که خواهی،  دل اشخاص همی برد، درست انچه که بود مایهء آرام و قرار دل ارباب شکم در وسط سفره عیان بود، غذا ها که در آن بود همه باب دل مفتخوران بود،  غرض یکسره در دست رس چند نفر سور چران  جوجه و مرغ بره ای بود و کبابی و شرابی. یافت ان شام چو پایان و کما بیش از ان دست کشیدند، یکی مرد که معروف کسان بود به پر حرفی و وراجی بسیار ز جا جست و بگفتا که من از جانب حضار، بباید که تشکر کنم از خانم و آقای فلانی که گرفتند چنین جشنی و  چیدند چنین شامی و به به که عجب شام گوارا و خوشی،  بنده که هر چند همی خوردم از ان سیر نمی گشتم و بی پرده بگویم ابدا هیچ نمی خواست دل من  که از این گونه غذا های گوا را بکشم دست  ولی دیدم اگر یک دو سه تا لقمه ی دیگر بخورم، راه گلو پاک شود بسته و دیگر نتوانم که در این جای بپا خیزم و در محضر حضار گرامی بکنم نطق و خطابی نطق آقای سخران که بدین جای رسید، از وسط جمع بناگاه یکی مردک شیرین سخن شوخ  ز جا پا شد و بنمود دهن باز و بدان مرد سخنساز چنین گفت:  همان به که بقدر دو سه تا لقمه دگر میل نمایید، پلو یا که چلو  یا که کبابی، تا خدا یک کمکی کرده و شاید که شما را خفه سازد و ما یک نفس راحتی از قلب بر آریم

از : آریا

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 21:32  توسط شبیر  | 

بحر طویل ولادت حضرت زهرا س

جبرئیل است که باز آمده از جانب معبود سوی ختم رسل احمد محمود ولی خرم و خشنود که ای بود خدا را ز ازل مقصد و مقصود خدا راست یکی گوهر نایاب رخش مهر جهان تاب کفش بحر در ناب تنش جان مجسم دمش آیت محکم که خواهد کند از لطف وکرامت این گوهر را به تو تقدیم که غیر از تو کسی لایق این هدیه شایسته نبود است و نباشد به تو حکم آمده از ذات الهی که چهل روز و شب از همسر خود دور شوی غزق یم نور شوی نورعلی نور شوی ، آن در یکتای احد مظهر ا... و صمد دور شد از همسر و گردید روانه به سوی خانه بنت اسد آن مادر فرخنده مولا ، همه شان غرق تجلی همه شان محو تولی و در آن چهل شب و چهل روز خدا گفت و خدا خواند و خدا دید و نمی دید به جز روی خدا را.

این چهل شب همه پایان شد و پیغمبر اسلام ز سر تا به قدم جان شد و آئینه جانان شد و خندان به سوی خانه شتابان شد و کوبید در خانه و بگشود خدیجه در و ناگه نگهی کرد به خورشید رخ خواجه لولاک چراغ دل افلاک تبسم به لبش بود و به از روز شبش بود ، گل انداخته ماه رخش از دیدن رخسار محمد ، و در آن مرحله جبریل امین بوسه نهادی به زمین گفت ای صاحب دین آمدم از خلد برین بر تو فرستاده خدا میوه جنت که در آن طینت زهراست گل گلبن طاهاست که او را شرف ام ابیهاست تناول کن و رو کن به سوی بستر دلدار به فرمان خدای احد قادر قفار ، چو شد منتقل آن نور مکرم ز پیغمبر اکرم در آن بانوی عالم جلوات روی زهرا ز رخش گشت نمایان و ثنا گفت رسول دو سرا را.

زنان قرشی یکسره از مادر اسلام بریدند ز کاشنه او پای کشیدند چو دیدن شده همسر و دلدا رپیمبر ، ز خدا باد درودش به قیام و به سجودش که یکی طرفه ندا خواست ز اعماق وجودش چه صفابخش ندایی چه فرخنده صدایی چه دل انگیز کلامی چه پیامی که الا مادر پاکیزه سرشتم گل خوشبوی بهشتم منم ای مادر فرخنده منم فاطمه فرزند تو دلبند تو هم صحبت تو هم دم و غمخوار تو ، غم نیست اگر خیل زنان از تو بریدند ، مقام تو ندیدند تو ناموس خدایی تو کانون وفایی تو دنیای صفایی تو که از هستی خود دست کشیدی و خدا فاطمه ات داد که روشن کند از پرتو انوار رخش چون دل پیغمبر و چشم تو همه عرض و سما را ، خدیجه تک و تنها در امواج محن ها نه یاور نه معین و نه مدد کار زده تکیه ببه دیوار که از لطف خدای احد قدر قفار رسیدند ز ره چهار زن پاک لب خویش گشودند و سلامش بنمودند سلامش ز ادب باز نمودند یکی گفت منم مریم عضرا یکی گفت منم خواهر موسی یکی گفت منم ساره یکی گفت منم آسیه ای مادر زهرا ، همگی دل به تو بستیم و تو را قابله هستیم که آری به جهان سیده کل نساء را

خواطین بهشتی همه گشتند ثناگوش گهی بوسه نهادی به گل روش گهی دست کشیدند به پهلوش که یکباره همه حجزه او گشت پر از نور و درخشید جمالی که از آن چشم قمر کور و به رخ سوره والشمس به قامت شجر طور بسی خوب تر از حور نهاده به چشم کره خاک دو دستش سوی افلاک به ذکر احد پاک گهی حمد خدای ازلی گفت گهی وصف نبی گفت گهی مدح علی گفت به آواز جلی گفت سپس خنده به رخ مادر زد و آن چهار زن پاک بگفتند سلامش بستودند تمامش همگان محو مقامش همه سرمست کلامش همه شستند به ابریق بهشتی همه گفتند درود و  صلواتش همه محوش همه ماتش همه مستش همه دادند به هم دست به دستش همه دیدند در او آئینه غیب نما را

به تو پیوسته درودم به تو هر لحظه سلامم که تویی حجت کل حجج ا... تویی از همه اسرار الهی همه واقف همه آگاه زنور تو شده خلق بهشت و ملک و حوری و قلمان و سپهر و فلک و اختر و شمس و قمر الحق که تو خود جان رسولی و تو مرآت عقولی و تو زهرای بتولی و تویی حاکم صحرای قیامت و تویی مادر والای امامت تویی آن عبد خدا جلوه که پیوسته خداوند فرستاده سلامش تویی آن کس که همه هست جهان هست ز هستش تویی آن کس که محمد زده گل بوسه به پیشانی و دستش تو که دست همه گیری چه شود دست بگیری ز من بنده دلباخته بی سرو پا را.

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 1:31  توسط شبیر  | 

بحر طویل ورود امام حسین ع به کربلا

آه از آن لحظه که آمد به ادب با دلی از عشق لبالب به بر ناقه زینب طرفی قاسم و جعفر طرفی حضرت اکبر چه شکوهی چه جلالی چه کمالی چه قیامی چه مقامی سلامی همه مبهوت تماشای عملدار سپهدار که اینبار علم را چو ستونی به زمین کوفت به پا کرد رکاب و به ادب گفت به خاتون دو عالم قدم بر سر این خاک گذارید بیایید از آن محمل عرشی که فلک دیده ملک فرش شد و با جبروتی به زمین باز نهادند کف پا را.

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 11:46  توسط شبیر  | 

بحر طویل حضرت قاسم ع

آسمان آسمان خون و رنگین کمان ماه بین آمده دامن کشان عطش و خستگی دل و دلبستگی نور پیوستگی شمس عازم به غروب است به آهستگی اوج آمادگی دل  و دلدادگی آمد از خیمه برون سیزده ساله یلی روی دوشش سپری تیغ آویخته بر کمری بسته به جنگ با همه سادگی سر که آورد فرود پیش پای قدم لطف عمو به چه افتادگی به زمین لرزه فتاد است از این هیبت و استادگی دست بر قبضه تیغ دست دیگر ز ادب بر روی سینه گذاشت نامه ای داد به دستان عمو که ببین جان عمو اذن میدان داده به تو فرمان داده دست خط پدرم اشک از دیده خورشید سرازیر شده که عمویت به همین نامه زمین گیر شده من اگر می گویم تو به میدان نروی آخر ای ماه جبین تو امانت هستی نامه ای آوردی باز دستم بستی گفت با خواهر خود که بپوشان رخ ماه که عزیز حسنم نخورد چشم از این خیل سپاه ماه منشق شده ای آمد از خیل سپاه کم ارباب برون شورشی افتاده به سپاه کافر از چه پوشیده شده صورت قرض قمر کیست این ماه پسر کیست این شیر جگر نعره ای زد که منم بیرق شمشیر خدا پسر شیر خدا پسر قبله نور پسر کعبه طور و مبارز طلبید و چنان تیغ کشید و به دور سر خود چرخاند که از آن سرعت دست هیچ کس تیغ ندید لحظاتی نگذشت به تیغ علوی پسر پور علی که یاران روی زمین افتادند دست پرورده عباس علی زد به قلب لشکر و صدا زد به تمام نفسش یا حیدر لرزه در خیل سپاه آذرخشی زده در اهل گناه بست بر دشمن راه پشت سر آل الله نفسش ثارالله دم لاحول ولا قوه الا باالله دید دشمن حریف پسر فاطمه نیست به جز از نامردی جنگ را خاتمه نیست دور او حلقه زدند همگی دست به سنگ آسمان ابر پر از سنگ شده سیل خون جاری شد ز رخ ما جبین تیغ افتاد ز دست ماه افتاد زمین تیرها از یک سو نیزه ها از سویی سنگ ها از یک سو تیغ ها از سویی هر که از راه رسید پنجه بر ماه کشید ناکسی گفت دگر از نفس افتاده نعل ها سرخ شده سرخی خون حسن یکی از راه رسید خنجری در دستش خود از سر برداشت پنجه در کاکل آهوی بنی هاشم کرد عمو از راه رسید

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 1:42  توسط شبیر  | 

بحر طویل مسلم ع - امام زمان عج

سلام ای آنکه خاطرم را مست می سازد همان مستی که جام الستی را که بگرفتی به دستی و فکندی قطره ای از آن به سر تا پای هستی تا شود ثابت ، تویی سرچشمه مستی و هم هستی ، دوباره خلوتی بر پا شده تا نای جانم کوک سازد ساز شعرم را و ای موسی اشعار من مثل همیشه تکنوازی و من غرق نیازی مثل هر روزم ، تو ای لب امشبی را  از میان برخیز نمی خواهم که پای هیچ کس اندر میان باشد ، و ای دلبر که دیدارت تمام آرزوی چشم ناقابل و جان دادن به راهت همت این جان لب حاصل ، کرامت کن از این گرداب دستم را بگیر و یاریم بنمای تا ساحل و با هم همسفر گردیم سوی قبله دل و بی پرده و بی حائل دوباره یک سفر باهم ، همان جایی که پای هردومان گیر است دلم یک کربلای با تو می خواهد زیارت نامه و یک روضه آب از زبان تو ، و فرق بین ما این است که تو هر روز آنجایی و من از حصرت دیدار لبریزم و تو فرزند آن شاهی و من عبد سیه رویی که بهر دیدن ارباب هر شب اشک می ریزم تویی که کربلا همزاد نام توست و این تفسیر افکار من است انگار در این امروز چون دیروز ها دنیا شبیه کوفه می ماند و مظلومیتت انگار تکراری است بر تاریخ ، دلم می خواهد هر روزی که مهیایی سفر گشتی قرار ما کنار مسلیمه ، همان مسلم شهید شهر بی دردی و مسلم معنی دردی ، اسیر دست نامردی پر از دردی که از بهر فراغ یار نه که از بهر دیدارش صدای غربتش بر گوش می آید هنوز از تربت پاکش که می گوید به زیر لب تو ای باد صبا برسان پیامم را به مولایم ، بگو آن نامه ها و پیک ها بیش از سرابی نیست بگوئ با مسلمت سرگشته پس کوچه های شهر نامردی است و تنها هم دمم دیوارها و قفل های درب هایند در این شهری که لبریز است از نیرنگ زهر برزن صدایی می رسد بر گوش و می سازد فروغ هستی اش را بیشتر خاموش ، صدای کوفتن بر آهن داغی است در بازار و هر کس در پی چیزی ، پی زنجیر یا شمشیر یا نیزه گروهی نعل تازه بهر اسب کینه می سازند و در رویایشان بر پیکر صد پاره ارباب می تازند و هر کس نقشه ای می پروراند در خیال خویش بهر غنیمت گوشواره ، گاهواره ، ، پیرهن پاره ، به روی عزت و آزادگی پا می گذارد و جایی حرمله با جام زهری در کف و تیر سه شعبه در کف دیگر به فکر حنجر اصغر و یا شش ماهه ای بی سر ، در این شهر پر از نیرنگ یتیمان نمک نشناس گوئی یادشان رفته حیدر کیست و حیدر شیر خیبر همان بحر سراسر ، اینک تویی فرزند آن یکتا پسر که هل من ناصرت پاسخ ندارد در دل این شهر اگر چاهی برای درک غربت نیست در کوفه و من تنها در این کوچه پر از بی چارگی با خویشتن در گیرم امشب و از شرمت یقین می میرم امشب و می ترسم من از فردا نه از دارالعماره یا که از ابن زیاد و دار قتل خویش که ترس و وحشتم از نقشه های شوم این نامردمان عاری از احساس برای قامت رعنای ماه لشکرت عباس و می ترسم ز فردایی که ناموس امامم در میان عده ای چشمان بی غیرت تک و تنهاست درون خیمه های شعله ور از آتش سوزان که سربستش ز درب خانه زهراست.

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت 9:22  توسط شبیر  | 

بحر طویل شروع محرم

دوباره آسمان غم گرفته میل آن دارد ببارد دلم طاقت ندارد به سینه می رود دم باز دم چون آه آیاد غروب از راه آید هلال ماه آید به سوی دشت غربت موکل یک شاه آید صدای آه آید صدای ضجه یک بانوی محمل نشین گهگاه آید چرا این کاروان سوی مصیبت با زن و فرزند و پیر و خرد با این خیمه و خرگاه آید صدای آه آید صدای ناله مظلومه مادرم از پس این کاروان هرگاه آید برای یاری این کاروان سالار عشق از طور موسی می رسد یعقوب از کنعان و عیسی از برای آسمان و نوح از دریا در آخر یوسف مصری ز بطن چاه می آید صدای آه می آید صدای مادری با گریه جانکاه می آیاد عزیزم از سفر برگشته است بی راه می آید صدای آه می آید

دوباره کوچه ها مثل دل بی تاب فرزندان آمدم به همراه دل محزون خاتم گرفته رنگ اشک و ناله کمکم  دوباره بانویی با قامت خم میان خیمه ها گرم عزاداری دمادم به رخسارش نشسته اشک غم ماندد شبنم غمم غم مونسم غم همدمم غم به غیر از غم ندارم یار و هم دم غمم نگذاشت من تنها بمونم مریضا بارک ا... مرهبا غم

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت 12:11  توسط شبیر  |