بحر طویل تفرقه بنداز وحکومت کن

باغبانی که به تدبیر عمل،بین همه اهل محل،بود مثل،رفت به بستان خود و وارد آن باغ شد و دیدکه یک سید و یک صوفی و یک عامی از آن باغ بسی میوه فروچیده و گرمند به خوردن.شد ازین مفت خوری سخت غضبناک و بسی چابک و چالاک،کمر بست کز ان باغ دفاعی بکند،جنگ و نزاعی بکند.لیک در اندیشه فرورفت و به خود گفت"بخواهم من اگر یک نفری با سه نفر جنگ کنم،هیچ توانایی این کار ندارم،چه کنم؟"عاقبت الامر به یادش روش تفرقه انداز و حکومت کن افتاد و دلش گشت بسی شاد ،کزین راه تواند به مجازات رساند سه نفر مفت خور و مفت بر و دفع کند رنج و ضرر را! رفت اول به بر عامی و

و گفت"این دو نفر گر که ازین باغ دوتا میوه بچینند،بزرگند و سترگند،یکی سید والاست،یکی صوفی داناست.غرض هر دو شریفند و متین ،هر دو عزیزند و امین،اهل دل و اهل یقین،هردو چنانند و چنین.لیک تو آخر به چه حق داخل این باغ شدی؟"سید و صوفی چو شنیدند از او این سخنان،هردو هواداری از او کرده و گفتند::"صحیح است و درست است".سه تایی بدویدند،به عامی بپریدند و به ضرب لگد و سیلی و اردنگ،از او پوست بکندند و از آن باغ برونش بفکندند! چو او رفت برون،صاحب آن باغ آمد و رو کرد بدان صوفی و با خشم و غضب گفت که:"ای صوفی ناصاف،که دور است سرشت تو ز انصاف و قرین

 است به اجحاف،رفیق تو که یک سید ذوالقدر و جلیل است،ازین باغ اگر میوه خورد در عوض خمس خورد حق خود اوست،تو دیگر به چه حق دست زدی میوه ی باغ من محنت زده ی خون به جگر را؟" سید این حرف چو بشنید ،بخندید و بتوپید به آن صوفی و گفتا که"صحیح است و درست است،خود این حرف حسابی است!"پس از گفتن این حرف،فتادند دوتایی به سر صوفی بدبخت و زدندش کتکی سخت وفکندندش از ان باغ برون. صوفی افسرده و پژمرده،کتک خورده برون رفت و فقط سید بیچاره به جا ماند که آمد به برش صاحب ان باغ و بگفتا که:"کنون نوبت تنبیه تو گشته است،تو ای مرد حسابی،به چه جرات قدم اندر تو

 توی این باغ نهادی؟مگر این باغ ازآن پدرت بود؟تو آخر به چه حق می خوری از میوه ی باغی که بود حاصل خون جگر من؟تو که باید به همه،درس درستی و امانت بدهی،خود ز برای چه نهی در ره اجحاف و ستم پای؟"پس از این سخنان جست و بچسبید گریبانش و او را هم از ان باغ برون کرد.غرض عاقبت الامر،بدین دوز و کلک یک نفری راند ز باغ آن سه نفر را

با تشکر از محمد مهدی

بحر طویل استغاثه به درگاه والای چهارده معصوم ع

بحر طویل استغاثه به درگاه والای ائمه‌ی معصومین

سهراب اسدی تویسرکانی

بارالها به مقام و شرف و جاه محمد( صلی الله علیه وآله) به همان رهبر امجد، ‌که بود زنده و سرمد، که بود میر مصدد، که نبوده است به ذات تو به یک لحظه مردد، به همان شیر دلاور، به همان میر فلک فر، به همان یار مظفر، به همان فاتحخیبر،‌به علی ساقی کوثر، به همان مهر منور، به همان همسر شایسته وبایسته‌ی زهرای مطهر، به همان مادر غمدیده وغم پرور و دل سوخته‌ی دشت بلا، ازستم وجور و جفا، فاطمه‌ی بنت هدی،‌دایره‌ی لطف و صفا، مظهر گویای وفا، سرور و سالار زنان،‌اسوه‌ی تقوای زمان، میوه‌ی بستان جنان و به همان معدن عصمت ، به همان زینت آغوش پیمبر، تو ببخشا ز همه منفعلین جرم و خطا را الهی یارب آمین.

***

بارالها به حسن زاده‌ی زهرای مطهر، به همان سبط پیمبر( صلی الله علیه وآله) به  همان وارث حیدر(صلی الله علیه وآله) به حسین ابن علی( صلی الله علیه وآله) اختر پر نور ولایت، صدف گوهر دریای شهامت، شجر و میوه‌ی بستان امامت، به همان نخل برومند سخاوت، که به پا کرده به میدان بلاشور قیامت که گشوده است به روی همگان راه سعادت، ره آزادگی ازبند واسارت، ره مردانگی وراه شجاعت،‌که شد آخر به بلا سخت گرفتار و دچار آن مه خوبان و به پا داشت به هر سو علم ورأیت بیداری و هشیاری امت، ز وفا فدا جان و سر خویش در این راه و همه یاور و یاران خود از دست بداد آن شه خوبان و به پاداشت به هر گوشه ره ورسم خدا را.الهی یارب آمین.

***

بارالها به تن خسته و درمانده‌ی بیمار بلا، در سفر کرببلا، از ستم و جور جفایی که بر او گشت روا، از طرف قوم جفا کار و خطاکار و همان قوم ریاکار و زیان‌کار به دین شرف احمد (ص) مختار، همان زینت دلها که بود سید سجاد و نبودش به جهان لحظه‌ای آزاد ز طعن و سخن فرقه‌ی اضداد و به باقر پسر وی که چو دریای گهربار فضیلت، به خروش آمد و مانند سروش آمد و بر جعفر صادق (ع) به همان شمس مشارق، به همان خصم منافق، به همان راز حقایق، پس از آن موسی‌جعفر، به همان صبر مکرر، به همان نور منوّر، که به زندان بلا بود گرفتار، نصیب همه کن صلح و صفا را. الهی یارب‌آمین.

***

بارالها به رضا رهبر دلجو، که جهان گشت از او روضه مینو، و همان ضامن آهو، که به راه تو بسی کرده تکاپو و گرفتار شد آخر به زیان‌کاری مأمون ستم خو و پس از آن به تقی مظهر تقوی و شرف، راهی آن راه هدف، کز پی ارشاد چو امداد به یک لحظه نایستاد و سپس بر نقی اولاد تقی، عزّت و جاه و شرف شرع نبی(ص) و پس از آن عسگری (ع) آن آیت چون دُر و گهر فخر پر از ارج بشر، و آن پدر مهدی موعود که با اذن تو بخشیده به عالم سند مهر و وفا را. الهی یارب آمین.

***

بارالها قسمت می‌دهم اکنون، به همان مهدی موعود جهان، غائب موجود و همان قائم بالحق و همان داور مطلق که رسان زود ظهورش به جهان و تو بیامرز گناهان و بیامرز زما هم پدر و مادر و استاد و معلم تو موفق بکن آن رهبر حق را که به هر گوشه‌ی دنیا بزند دم ز حقیقت، نهراسد ز ستمکاری هر ظالم بدکار و جفاکار و خطاکار و ریاکار و بکن دور زما ملت اسلام همه رنج و بلا را. الهی یارب آمین.

***

سهراب اسدی تویسرکانی

بحر طویل در فضائل حضرت علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)

بحر طویل در فضائل حضرت علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)

مرحوم محمد کاظم غالب تراش «چاووش» اصفهانی

ابتدای سخنم نام خدایی است که غواص خرد با همه فهم و فراست به یم فکرت اگر غوص کند مدت بسیار بخواهد گهری از صدف مرحمت او به کف آرد نتواند کرمش غرقه‌ی گرداب بلا را سوی ساحل بکشاند ز وفا گم شده‌ی جور و ستمدیده‌ی بیچاره‌ی آواره‌ی بی برگ و نوا را به مطالب به مراتب به مقاصد به مشاهد به مساکن به مواطن به دو پیغمبر نامی زوفا ساغری از آب بقا داده که در بحر و بر آن کس که گرفتار شود در خطری یاوری و در حق آن کس پدری کرد و به مقصود رسانند حکیمی است که چون حکمت او مقتضی آید که کند حکمت خود ظاهر و پیدا تن شخصی به بحار الم اندازد و در ورطه‌ی غم رحمت او تخته‌ای از زورق بشکسته فرستد که مر، آن شخص به دو دست زند تا نچشد زهر فنا را.

***

بود یک مرد پسندیده‌ی بگزیده‌ی نیک و بد گردنده فلک دیده که در دور زمان، سود و زیان، دیده بسی مثل نبودیش کسی مرد گزین، بحر و بر روی زمین، داشت همه زیر نگین، ساز سفر ساز، به امید حق انباز، بدش اقشمه ممتاز، چنان مرغ به پرواز، به شیب و به فراز آمده بهر سفر بحر شد او عازم و موجود مطاعی که بدش لازم آهنگ سفر کرد و شد از خاک وطن دور، به سر ز آتش سودای سفر شور، سفینه به سوی آب کشانید چنان باد دوانید مکان کرد به دریا، چه ز دریا بسرایم که در او بود ز یک موج دو صد فوج ندم درد و الم ظاهر و پیدا و ز عرضش نتوان فرض و ز طولش چه کنم عرض دو صد حلقه‌ی سیماب، ورا بود به گرداب، چو مستان شده او عربده جو نادرگو زهره‌ی خاک شده آب از او دل به تب و تاب از او، همچون جمل کف به لبش بود هویدا کربش چین به جبین بر سر کین وه زترشرویی آن کان شدی زهره جان موجه‌ی او، کرد چه سر نوح از او، کرد حذر داغ دل ساحل از آن بود هویدا وعیان نغمه‌ی موجش به فنون برده ز سر هوش برون شد به خیالش چو سمک، گفت همین است فلک، آب دو صد رود از او بود به بدرود از او بحر معلق زکفش منفعل آمد، صدفش عاقل و دیوانه پرید از سرشان هوش، که در زورق آن بحر گذراند به یک مرتبه پا را.

***

آن هنرمند به کشتی چو مکان کرد در آن بحر روان، کرد و خرد آه و فغان، کرد چو لختی بگذشتی ز قضا باد مخالف بوزیدن شد و زو دل گرم طپیدن که به یک مرتبه از چار طرف موج به موج آمد و در موج نهنگان بلا منتظر مردم کشتی که به خوبی و به زشتی همه را طعمه‌ی خود کرده که ناگاه یکی موج به موج آمد و زد بر کمر کشتی بشکسته دل طایفه‌ی خسته‌ی از قید جهان رسته، به اقلیم بقا بار سفر بسته، هر آن چیز که بد غرقه‌ی گرداب فنا مرد هنرور به شنا آمده و روی توکل به خدا کرده یکی گفت همی لاتخفش، تخته‌ی بشکسته کشتی به کفش، آمده یا بخت بدو رخت کشانید چو طفلان که به بازی شده آن چوب ورا مرکب تازی شده بر چوب سوار و به یمین و به یسار آمده با زوزق بی‌لنگر و بی شرطه در آن ورطه، سیه روز و به سرشب به سرآورده به ساحل برسانید و شد آن مرد زبازی فلک خیره که او را شده چیره به زبان شکر خدا کرد بیان گشت روان تا به جزیره چه جزیره که شد از دیدن آن دیده‌ی هر پیر و جوان تیره زاشجار و زانهار وزاثمار فزون تا به کنون دیده‌ی آن مرد ندیده به شجر زامر خدا بلبل شیدا به نوا طوطی و قمری زپی جلوه‌گری، زاغ زخود گشته بری، رفته به که کبک دری ، سار برآورده نوا، مرغ سحر نغمه سرا، باز همانندهما، اوج گرفته به هوا، ریخت زبس مانی چین، نقش همامش به زمین، هدهد فرخنده لقا، آمده از شهر صبا، بافر و شاهین ز شعف هر طرفی کرده بیان شکر خدا را.

***

آن جوان مرد زنویافته جان سوی جزیره چو روان شد، همه دم حمد حقش ورد زبان شد، به جوانب نگران شد، همه جا صنع خدا دید، به پنهان و ملا دید، به صبح و به مسا دید، یکی روز ز تنهایی خود کرد بنا نوحه و زاری ، زنی از جوف درختی به نوا شد پی یاری، چو نوا مرد شنود آه برآورد که ای صاحب افغان، به حق ایزدمنان، ملکی یا که تو انسان؟ منما روی تو پنهان، زمن مضطر حیران، که چنان مهر درخشان، رخ ماهی شده تابان، که یقین روضه‌ی رضوان، نُبدش جور بدینسان، رخ او بود گلستان، لب او غنچه‌ی خندان، شدش از موی پریشان، به جهان او بود گلستان، لب او غنچه‌ی خندان، شدش از موی پریشان، به جهان مشک شد ارزان، چو قدش سرو به بستان، نبُدی شد چو خرامان، نگران مرد سخنران، چو بدان خوش لب و دندان، بشد از چشم شدش جان، غم آن موجه‌ی طوفان، همه از یاد شدش هان، زکمانخانه‌ی ابروی کجش جست یکی تیر قضا بر دل آن مرد مهین آمد و بنشست کشید آهی و مدهوش شده بعد زمانی چو به هوش آمده گفت ای دُر رخشنده بگو کیستی و خوف تو از چیست که در جوف شجر خوش متمکن شده‌ای زن به جوابش ز وفا گفت که من دخت بزرگانم و از مرد هراسانم و روزی گذر افتاد به عمانم و کشتی که در او بود مکانم بشکست و به یکی تخته زده دست و زغم رسته و خود را سوی این منزل نیکو برساندم بود الحال بسی سال که من یکه و تنها، به همین منزل و مأوا، شده‌ام ساکن و از شهر و مواطن خبری نیست مرا چون بکنم زآنکه نباشد به جهان چاره قضا را.

***

مرد گفتا که تو گستاخ ازاین شاخ به زیر آی و بیاسای که بگذشت که فردی شده وقتی زن مردی و اگر میل تو باشد به طریقی که بود شرع پیمبر، به حباله منت ایدر، به در آرم تو زن من  شدمت شوی بشوی از رخ خود گرد الم، دور کن از خویش ندم، زن به جز از این نبدش چاره به زیر آمد و آن زن شد واین شوی زمانی به هم آورده به سر، خالق اکبر دو پسر، کرده کرامت رخ آن هر دو، قمر لب چو شکر قد چو صنوبر، به یکی روز پسرها ز پدر حال بپرسیده پدر قصّه بیان کرد که ما راست دیاری که در او هست بسی‌اقشمه و البسه واطعمه و امتعه از گردش افلاک گرفتار شد استیم دراینجا پسران کرده تمنا ز پدر خیز تو ما را بسوی کشور خود بر، پدر از بهر دل آن دو پسر، زورقی از چوب و خس و خار بیاراست به خوبی رسنی سخت بر او بست، رسن را به کف همسر خود داد و با هر دو پسر کرد به کشتی چو مقر، موج در افتاد به دریا و رسن از کف زن گشت رها باد به زورق بوزید و شده در آب روان، زن به جزیره به غم و آه و فعان، ماند قضا کشتی مرد و دو پسر راند پس از چند صباحی سوی ساحل برسیدند، در او رخت کشیدند، بدی مرد به فکر زن و آن هر دو پسر، گرم ابر شیون تا اینکه یکی  روز بگفت هاتف غیبش زوفاگیر تو دامان شه طوس رضا را.

***

مرد بخرد پی این مقصد عظمی، به سوی طوس روان با پسران اشک فشان گشت وبه غم بود هم آغوش، ببردی پسران را به سر دوش، بکابود رفیقش، بنوردید طریقش، به طریقی که نمی‌بود ازاو صعب تر آمد به طرق شب شد و او دور ز مردم شد و محروم زانجم شد و ره گم شد وابر سیهی آمد و بارید، بسی رعد بغرید، به فریاد و فغان گفت به سلطان خراسان، که بکن مشکلم آسان، نه من زار ز زوّار تو هستم، تو نگیری ز چه دستم، ز شه طوس اشاره به یکی خادم خود شد که مناره بنما زود چراغان ، که شد اینک به بیابان، غم زوّار پیاده ز همه خلق زیاده زوفا خادم شه آمد و گلدسته چراغان بنمود و در احسان بگشود آنکه رهش گم شده بود روشنی‌اش دید سوی طوس روان شد ز قضا باد وزان گشت چراغی که به گلدسته‌ی شه بود فروزان شده خاموش، برفت از سر آن مرد حزین هوش، که گردید دوباره ز شه طوس اشاره به چراغان مناره غرض این واقعه رو داد سه نوبت، که شه روم برافراشته رایت، زوفا خادم شه گفت که الحال مستقبال به زوّار نمایم، به جلال خود از آن قدر وجلالی که ورا هست فزایم، به رهش آمد ایستاده او آمد و بر خاک رهش بوسه زد و بر سوی منزلگه خود برد و غمش خورد و شد آن مرد حزین با پسران درحرم محترم خسرو دین، بوسه همی زد به زمین دید چو آن روضه که می‌بود به از خلدبرین، گشت در او خاک نشین، سر بنمود او زالم نوحه و افغان و بکا را.

***

چون که شب آمد وابواب حرم بسته شد آمد بر او خادم و گفتا که زجا خیز که تا رو سوی منزل بنمائیم، در عیش گشائیم، بگفتا که مرا هست یکی عرض بدین شاه شب ازاین جا به دگر جا نروم تا که از او مطلب خود خواسته، الحال تو برخاسته و روسر خودگیر، زمن عذر تو بپذیر، شد آن خادم و او با پسران مانده به جا دست به دامان شه طوس زد و همسر خود مادر آن هر دو پسر خواست و را، بد به میان راز که ابواب حرم باز شد و خادمکی آمد و گفتا که ترا یک زنی آواز کند خیز و ببین کیست، به تو مطلب او چیست، زجا خاست سوی زن شد ودید او که بود مادر طفلان بسرائید که ای زن به کجا بودی اینجا تو چسان آمده‌ای گفت که من دوش بدم واله و حیران به جزیره که به ناگاه سواری بر من آمده کز نور رخش ارض و سما بود منور، به من غمزده گفتا که زجا خیز که طفلان تو و شوهر تو منتظر روی تو هستند ترا خواسته‌اند از من و باید که ترا من برایشان برسانم، چو از آن سبز قبا این بشنیدم به رکابش زده دستی به ردیفش بنشستم به یکی لمحه از آن بحر گذشتیم و مرا او برسانید بدین جایگه نغز پسندیده و گفتا که ترا شوهر و آن هر دو پسر، کرده در این روضه مقر در برایشان برو شاد و فرحناک بزی گفتمش ای خسرو خوبان تو بگو کیستی این لطف به من کردی و فارغ زمحن کردی و بر وجه حسن کردی و و احسان بنمودی به بسرائید که من یار غریبانم و سر کرده‌ی خوبانم و مسموم ز عدوانم و سلطان خراسانم و گفت این سخنان از نظر من شده غایب تو مکن دامنش از دست رها، تا شودت کام روا، صبح و مسا، مدح‌سرا، شوکه چو «چاووش» از او حاجت خود را طلبی بردر او بار دگر روکنی و خوش نگری بارگه وگنبد و ایوان طلا را.

***

مرحوم محمد کاظم غالب تراش «چاووش» اصفهانی

بحر طویل در رثای جانسوز حضرت علی ابن موسی الرضا ع

بحر طویل در رثای جانسوز حضرت علی ابن موسی الرضا ع

مرحوم هاشم «تراب » کاشانی

چونکه در توس غریب‌الغربا، پرتو انوار خدا، خسرو اقلیم وفا، معنی و الشمس ضحی، ترجمه‌ی بدردجی، کاشف اسرار خفا، قبله‌ي ارباب صفا، گوهر دریای و لا، قلزم مواج سخا، مردمک چشم حیا، شاه فلک جاه رضا، گشت زمامون دغا، از وطن خویش جدا، در ره تسلیم و رضا، گشت چو در بزم جفا، جرعه‌کش جام بلا، گفت ابا صلت بیا تا نگری امر قضا را.

***

از ستمکاری مامون ستمگستر می‌شوم، شدم بر عنب سمزده مسموم، جگر خسته و مغموم، در این ساعت معلوم، پس از روزی مقصوم، اجل بر من مظلوم، مقدر شد و معلوم، چه سازم من معصوم، زهستی شده معدوم، حیاتم شده مختوم، زیاران همه محروم، مگر خادم و مخدوم، چه از هندوچه از روم، که هستید در این بوم، جزا را شده موهوم، بدانند ز قیوم، شود بر همه مفهوم، که مسمومم و محروم، قضا را شده محکوم، وفا را شده موسوم، بحال من مظلوم، دل سنگ شود موم، بدارند چو مرقوم، در او نام رضا را.

***

ای اباصلت دل افکار حزین خیز و در خانه نخستین برخم بند پس از این ز زمین فرش فروچین که شود خاک زمین، بستر این زار حزین نیست مرا چونکه معین، غیر خداوند یقین، قسمت من بود همین، عاقبتم کار چنین، گردد و بدرود کنم دار فنا را.

***

ای صبا بربه تقی از من مظلوم خبر، گوی که هستی تو مگر، بی‌خبر از حال پدر، بسته رضا بار سفر، کن بسوی طوس گذر، بین که چو شمع است شرر، بر دلم از سوز جگر، بستر من خاک نگر، بر نهم از خشت تو سر، بر سر زانوی تو باگذار و نظر سوی تو در وقت حذر باشدم از اشک بصر، بنگریم عارض‌تر، وه که به معصومه خبر، کس نبرد تا که گذر، بر سر من آورد و چاک زند رخت عزا را.

***

ای(تراب) از غم سلطان غریبان، عوض اشک بدامان ، بفشان لؤلؤ و مرجان که چرا شاه خراسان، به خراسان چو غریبان، شده مسموم ز عدوان، شده مقتول ز دونان، به لب آورده زغم جان، شده جانش بر جانان، ز وطن مانده به حرمان، ز تقی مانده به هجران، نه به طوس‌اش سر و سامان، نه ورا داروی درمان، ز دلش تا فلک افغان ز فغانش همه ارکان، متزلزل که به دوران ز چه فکرند بقا را.

***

مرحوم هاشم «تراب » کاشانی

بحر طویل در رثای حضرت امام حسن مجتبی (ع)

بحر طویل در رثای حضرت امام حسن مجتبی (ع)

مرحوم محمد «شرمی» کاشانی

بازم از لانه‌ی تن، طایر اندیشه‌ی من، پر زده در طرف چمن، تا که در اوصاف حسن، خوی حسن، بوی‌حسن، روی حسن، موی حسن، شبل شهنشاه زمن ، آنکه ز نامش همه را ساخته خوش بوی دهن، ساز کنم ساز سخن، از صفت معرفت و موهبت و میمنت و منزلتش دم زنم از تهنیتش، یا زغم تعزیتش، یا شرف و معرفتش، یا کرم و عاطفتش، کاین چه امامست و همام  است و چه نام است، که بیحد و مقام است، قدش سرو خرامست، رخش ماه تمام است، به هر بزم نظام است، به هر رزم حسام است، همین دُر کلام است، که او نعمت عام است، به عالی و به دانی و به جن و ملک و بر بشر و آنچه که دارنده‌ی روح و نفس و جان و تن و ناطق و صامت بود از کون و مکان خدا را. جگر گوشه‌ی زهرا، گل گلشن طاها.

***

ایدریغ از ستم کینه‌ی گردون که به تدبیر و حیل در همه دوران صفت دشمنیش از همه بیش است بخوبان و بزرگان و سترگان و دلیران و امیران و شجاعان و نجیبان و اصیلان و کریمان و رحیمان و سر اینکه در آنهاست همه جمع صفات حسنه لیک عجب در همه اوقات به هر دوره و هر عصر و زمان سخت گرفتار بلیات و دچار ستم طایفه‌ی جانی و ناپاک سیه دل، همه سوی ره باطل ، همه خونخواره و کاهل، همه محروم ز حاصل، همه با کفر مقابل، همه از آتیه غافل، همه غداره و جاهل، پسر فاطمه را با همه اوصاف پسندیده بدست زن قطامه‌ی پتیاره‌ی خونخواری میشومه‌ی غداره‌ی غافل ز خدا بدرگ و بدکیش، به عنوان زن خویش، بدون غم و تشویش، تو ای چرخ بکشتیش، بدان حیله که در هر ستم پیشه‌ای  جراره‌ی بی عاطفتی بدتر از آن جعده نیامد و نیاید که حسن را ز پی وعده‌ی عقد پر شوم معاویه‌ی سگ باز ورق باز لعین، ظالم لامذهب بیدین، جفا گستر و پرسینه ز کین، قاتل برجسته‌ترین، نابغه و نادره‌ی عصر و زمان، بر همه‌ی خلق جهان، از اثر سم شرربار بجانش بفشانید و بخونش بکشانید و بمرگش بنشانید زنان حرم محترم آل عبا را. جگر گوشه‌ی زهرا، گل گلشن طاها.

***

آه کان زهر ستم بر جگر سبط پیمبر، خلف حیدر صفدر، پسر ساقی کوثر، گل زهرای مطهر، حسن آن حجت داور، دوم آئینه­ی مظهر، سومین ناطق منبر، مه افلاک سراسر، خورتابان فلک فر، در پر معنی و گوهر، به همه خلق مسخر، بکف قوم ستمگر، جگرش گشت پر آذر، کبدش سوخت ز اخگر، رخ چون لاله­ی احمر، شد از آن زهر چو اخضر، که در افتاد به بستر، به فغان گفت به خواهر، که ایا زینبم این لحظه بیاور، ببرم طشتی و بنگر، که چها بر سرم آمد زیکی شربت آب این همه سوزندگی و تندی و تیزی که جگر در بر من خون شد و ازحنجر من یکسره بیرون شد و بی تاب و توانم بنمود و رمقم هیچ دگر نیست به اعضا و نمانده به تنم طاقت و نیرو، زکفم قدرت ازآن سو، به یدم قوت بازو، فتدم لرزه به زانو، نبود در همه­ی اسکلتم جانی و در هیکل وارسته ی بی جسته و دلخسته و دست از همه جا شسته، همی بار سفر بسته و با یکدل بشکسته، روم جانب جد و پدر و مادر و دیدار نمایم همه احباب به آوازه و بدرود وداع ازدل پر درد کنم دار فنا را. جگر گوشه ی زهرا، گل گلشن طاها

***

زینب آن خواهر دلخسته چو این واقعه بشنید زگفتار حسن،‌ گشت دلش پر زمحن، دهر شدش بیت حزن، گفت که ای خسرو من، در تو چه حال است، که دل پر ز ملال است،‌تو را ضیق مجال است، نه هنگام زوالست، که بردی ز دلم تاب و توان،‌زاین سخنان، آتشم افتاد به جان، گفت و کشید آه و فغان،‌اشک غمش گشت روان، موی کنان مویه کنان، گشت بدان سوی روان، نزد حسین ابن علی نعره زنان، تابه سر بستر آن،‌وه که شه کون و مکان، خورد از آن ناله تکان، گفت که ای جان اخا زجابین که چه آمد بسر پادشه هر دو سرا، قاعده ی علم و عطا، زاده ی زهرا حسن آن حجت کبری شرف یثرب وبطحا، پسر آدم و حوا، پدر ملت دنیا وشفیع صف عقبی که درافتاد زپا سخت به بستر ز جگر ناله ی آذر به الم دیده ز خون تر که فغان می کشد ازسینه ی بی کینه ی سوزان، شررش بر دل بریان، که مرا عمر به پابان، شد و زهرم به دل آتش زد و در جان و تن خسته ام افروخت عدو زهر جفا را جگر گوشه ی زهرا، گل گلشن طاها.

***

چون از این واقعه آگاه شد آن خامس اصحاب کسا، نو ثمر خیرالنسا، زاده ی شاه دوسرا، تشنه لب کرببلا، جست زجا گشت سراسیمه و شد اشگ فشان تاببر حضرا ان گفت که ای جان جهان، سرور سلطان زمین پادشه عصر و زمان، وارث جد و پدرم، کحل ضیاء بصرم، شمس صحی بدرا دجی کهف تقی غوث وری جان اخا گو که چه آمد بسرت وزچه سبب شد به لبت جان که در افتاده ی از پا و نمانده به تنت طاقت و رفته ز کفت تاب. حسن گفت برادر من ازاین شربت آب آمده ام در تعب و جان من آمد به لب و مرگ نباشد عجب و هیچ نیفتد عقب و عبرتی از بهر بشر نیست که هرشیء در این عالم فانی به وجود آمده آخر به یقین می رود ازدار فنا نیست بر این دهر وفا اخر عمر من و در اول بی یاری  غمخوارگی و روز گرفتاری و آسیب توبا عفت و با عصمت و با حرمت و بازحمت آن عترت غمپرور گریان و پریشان تو است از پس من بر همه مخلوق جهان سید و مولا و امامی. مده ای (شرمی) ازاین بیش بجولان کلامت اگر از اهل کلامی که سخن گر چه به ذوق عرفا هر چه ملیح است کمش به، رقمش به، قلمش به، اصمش به، نعمش به خصوص آن سخنی کاوست در او گوهر یکدانه ی ذی قیمت و پر ارزش کمیاب، نه پر پیچ و نه پر تاب،‌نه کم مغز و نه کم آب، پر ازلؤلؤ خوشاب،‌به یک جمله دو صد باب،‌به هر باب صد ابواب،‌قیول در ارباب که ازخانه ات انشاء شود و بر خرد افشاء شود وبر اذن آوا شود و مرده دل احیا شود و جلوه کند در همه عالم بر هر عاقل و بر زمره ی ان سلسله گان عرفا و نقبا و نجبا و ادبا و علما وسعدا  بلغا و فصحا را- جگر گوشه ی زهرا، گل گلشن طاها.

***

مرحوم محمد «شرمی» کاشانی

بحرطویل در فضایل حضرت صدیقه طاهره فاطمه‌ی زهرا (س)

بحرطویل در فضایل حضرت صدیقه طاهره فاطمه‌ی زهرا (س)

مرحوم محمد کاظم غالب تراش« چاووش» اصفهانی

ای موالی تو بده گوش، که پرواز کند از سر توهوش، از این طرفه حکایت، که نمودند روایت، زمه برج حیا شافعه‌ی روز قیامت، که بدانی تو و را قدر و کرامت، بود از خلق جهان بیش و بزن دست به دامانش و مندیش به دفتر شده مسطور که مسرور یکی روز به گلزار جنان حضرت آدم ز خداوند جهان کرد تمنّا که به همراهی حوا بکند سیر همه باغ جنان را نگرد سّر نهان را ز خداوند، به جبریل امین امر چنین شد که به همراهی آدم قدمی چند نهد عقده‌اش از دل بگشاید صفی‌الله روان، سیرکنان، گشت به هر سوی که بگذشت عیان، قدرت حق دید به هر گونه نسق دید قضا را.

***

چو رسید او به یکی گنبد در بسته که اندر بر او گنبد دّوار، بدی نقطه پرگار، ز جبریل بپرسید که این گنبد در بسته چه باشد ز که باشد؟ بسرودش که من آگاه نیم پس ز خدا خواست در او راه برد حاجت او گشت روا داخل آن گنبد پاکیزه بناگشت عیان دید یکی قصر که یک دانه‌ی یاقوت درخشنده‌ی بدی بر در او دید یکی قفل زبرجد، که بدش قیمت بی حد بسرائید به جبریل که این قصر بود زان که؟ و قفل ز بهر چه بود کاش شدی باز در این قصر و بدیدیم عیان سّر خدا را.

***

گفت جبریل به آدم، که ایا مفخر عالم، بشنو قصّه‌ایی از من، که بود فاش و مبرهن، به فلک هست یکی اختر رخشنده که سیصد الف یکبار شود طالع و من سیصد الف کرّتش دیده‌ام از قصر و درونش خبری نیست مرا، میل ترا هست اگر واقف از این قصر شوی فتح وی از بار خدا ساز تمنا صفی صاف دل این نکته چو بشنید به درگاه خدا دست برآورد که ای خالق وهاب، به رویم بگشا باب، کزین قصر یکی تخت، کشیده است بر او رخت، یکی دختر پاکیزه لقا شمس نموده زرخش کسب ضیا از رخ نیکو به قمر، طعنه زده بی حد و مر، تاج کرامت به سرش، رخت شرافت به برش، طوق نکویی به ملا داشت به گردن ز وفا بود دو آویزه به گوش وی یک سبز و یکی سرخ بدی حضرت آدم چو نظر کرد بر او ریخت به رخساره گهر گفت به جبریل که این دختر پاکیزه سیر کیست؟ مر آن تاج و مر این طوق و دو آویزه‌ی گوشش که یکی سرخ و یکی سبز بود چیست؟ که از دیدن او من به غم و درد گرفتار شدم حضرت جبریل بدو گفت بده گوش که تا شرح دهم شمه ایی از حالت این دختر پاکیزه لقا را.

***

این فلک مرتبه دختر که تو را جلوه گر آمد به نظر فاطمه‌ی زاکیه راضیه‌ی مرضیه‌اش نام بود هست ز نسل تو واو دخت محَمد بود و رتبه‌ی بی حد بودش تاج کرامت که ورا هست به سر، هست نشانش ز پدر، طوق که در گردن او هست بود رشته‌ی فرمان بری شوهر فرخنده سیر، کاوست شه جن و بشر، حیدر صفدر زد و آویزه‌ی گوشش بشنو هست دو فرزند به غم اندر او یک حسنش نام و دگر هست حسین بر حسنش جعده‌ی ملعونه دهد زهر و به او می بکند قهر و به طشتش جگر از راه گلو ریزد و بر فرق جهان خاک سیه بیزد و تا گنبد فیروزه رود آه عیال وی و نالند از آن ظلم که بر او شده همچون نی، اندر دم آخر بشنود سبز رخ او زین سبب آویزه‌ی یک گوش نکو مادر او سبز بود ای صفی‌الله ببین سّر قضا را.

***

پسر دیگر او را که حسین است و را نام کند رو به سوی کرببلا لشگر بن سعد به فرمان یزید آب ببندند به رویش، همه گردند عدویش، به عیالش ستم کین شود از فرقه‌ی بی دین ندهد جرعه‌ی آبی کس‌اش از راه ثوابی ز عطش خشک زبانش شود از کین به دهانش ز عطش گشته مشوش بکند دختر او غش به نظر همچو دخانی فلکش هست ندانی به الم خواهر او یار شود از ستم و کینه‌ی بسیار وعلمدار کبارش که بود جان به نثارش ببرند از بدنش دست، مر آن فرقه‌ی بد مست، علی‌اکبر او را که بدو هست امیدش بنمایند شهیدش چه بگویم برت از قاسم داماد که آنقوم زبیداد در کینه گشایند عزا عشرت او را بنمایند به حلقوم علی‌اصغر زبیداد در کینه گشایند عزا عشرت او را بنمایند به حلقوم علی اصغر بی‌شیر، لعینی بزند تیر، در آخر چو شود بی کس و بی‌یار، کند روی به پیکار، گروه زخدا دور نمایند تنش خانه‌ی زنبور شود از ستم و ظلم فزون غرقه تنش دریم خون باعث آویزه‌ی آن گوش دگر کو چو عقیق یمنی سرخ بود هست چنین حضرت آدم چو شنید آن بر آورد ز دل کرد چو «چاووش» حزین لعن مر آن قوم دغا را.

***

مرحوم محمد کاظم غالب تراش« چاووش» اصفهانی