بحر طویل ولادت حضرت زهرا س

جبرئیل است که باز آمده از جانب معبود سوی ختم رسل احمد محمود ولی خرم و خشنود که ای بود خدا را ز ازل مقصد و مقصود خدا راست یکی گوهر نایاب رخش مهر جهان تاب کفش بحر در ناب تنش جان مجسم دمش آیت محکم که خواهد کند از لطف وکرامت این گوهر را به تو تقدیم که غیر از تو کسی لایق این هدیه شایسته نبود است و نباشد به تو حکم آمده از ذات الهی که چهل روز و شب از همسر خود دور شوی غزق یم نور شوی نورعلی نور شوی ، آن در یکتای احد مظهر ا... و صمد دور شد از همسر و گردید روانه به سوی خانه بنت اسد آن مادر فرخنده مولا ، همه شان غرق تجلی همه شان محو تولی و در آن چهل شب و چهل روز خدا گفت و خدا خواند و خدا دید و نمی دید به جز روی خدا را.

این چهل شب همه پایان شد و پیغمبر اسلام ز سر تا به قدم جان شد و آئینه جانان شد و خندان به سوی خانه شتابان شد و کوبید در خانه و بگشود خدیجه در و ناگه نگهی کرد به خورشید رخ خواجه لولاک چراغ دل افلاک تبسم به لبش بود و به از روز شبش بود ، گل انداخته ماه رخش از دیدن رخسار محمد ، و در آن مرحله جبریل امین بوسه نهادی به زمین گفت ای صاحب دین آمدم از خلد برین بر تو فرستاده خدا میوه جنت که در آن طینت زهراست گل گلبن طاهاست که او را شرف ام ابیهاست تناول کن و رو کن به سوی بستر دلدار به فرمان خدای احد قادر قفار ، چو شد منتقل آن نور مکرم ز پیغمبر اکرم در آن بانوی عالم جلوات روی زهرا ز رخش گشت نمایان و ثنا گفت رسول دو سرا را.

زنان قرشی یکسره از مادر اسلام بریدند ز کاشنه او پای کشیدند چو دیدن شده همسر و دلدا رپیمبر ، ز خدا باد درودش به قیام و به سجودش که یکی طرفه ندا خواست ز اعماق وجودش چه صفابخش ندایی چه فرخنده صدایی چه دل انگیز کلامی چه پیامی که الا مادر پاکیزه سرشتم گل خوشبوی بهشتم منم ای مادر فرخنده منم فاطمه فرزند تو دلبند تو هم صحبت تو هم دم و غمخوار تو ، غم نیست اگر خیل زنان از تو بریدند ، مقام تو ندیدند تو ناموس خدایی تو کانون وفایی تو دنیای صفایی تو که از هستی خود دست کشیدی و خدا فاطمه ات داد که روشن کند از پرتو انوار رخش چون دل پیغمبر و چشم تو همه عرض و سما را ، خدیجه تک و تنها در امواج محن ها نه یاور نه معین و نه مدد کار زده تکیه ببه دیوار که از لطف خدای احد قدر قفار رسیدند ز ره چهار زن پاک لب خویش گشودند و سلامش بنمودند سلامش ز ادب باز نمودند یکی گفت منم مریم عضرا یکی گفت منم خواهر موسی یکی گفت منم ساره یکی گفت منم آسیه ای مادر زهرا ، همگی دل به تو بستیم و تو را قابله هستیم که آری به جهان سیده کل نساء را

خواطین بهشتی همه گشتند ثناگوش گهی بوسه نهادی به گل روش گهی دست کشیدند به پهلوش که یکباره همه حجزه او گشت پر از نور و درخشید جمالی که از آن چشم قمر کور و به رخ سوره والشمس به قامت شجر طور بسی خوب تر از حور نهاده به چشم کره خاک دو دستش سوی افلاک به ذکر احد پاک گهی حمد خدای ازلی گفت گهی وصف نبی گفت گهی مدح علی گفت به آواز جلی گفت سپس خنده به رخ مادر زد و آن چهار زن پاک بگفتند سلامش بستودند تمامش همگان محو مقامش همه سرمست کلامش همه شستند به ابریق بهشتی همه گفتند درود و  صلواتش همه محوش همه ماتش همه مستش همه دادند به هم دست به دستش همه دیدند در او آئینه غیب نما را

به تو پیوسته درودم به تو هر لحظه سلامم که تویی حجت کل حجج ا... تویی از همه اسرار الهی همه واقف همه آگاه زنور تو شده خلق بهشت و ملک و حوری و قلمان و سپهر و فلک و اختر و شمس و قمر الحق که تو خود جان رسولی و تو مرآت عقولی و تو زهرای بتولی و تویی حاکم صحرای قیامت و تویی مادر والای امامت تویی آن عبد خدا جلوه که پیوسته خداوند فرستاده سلامش تویی آن کس که همه هست جهان هست ز هستش تویی آن کس که محمد زده گل بوسه به پیشانی و دستش تو که دست همه گیری چه شود دست بگیری ز من بنده دلباخته بی سرو پا را.

بحر طویل ورود امام حسین ع به کربلا

آه از آن لحظه که آمد به ادب با دلی از عشق لبالب به بر ناقه زینب طرفی قاسم و جعفر طرفی حضرت اکبر چه شکوهی چه جلالی چه کمالی چه قیامی چه مقامی سلامی همه مبهوت تماشای عملدار سپهدار که اینبار علم را چو ستونی به زمین کوفت به پا کرد رکاب و به ادب گفت به خاتون دو عالم قدم بر سر این خاک گذارید بیایید از آن محمل عرشی که فلک دیده ملک فرش شد و با جبروتی به زمین باز نهادند کف پا را.

بحر طویل حضرت قاسم ع

آسمان آسمان خون و رنگین کمان ماه بین آمده دامن کشان عطش و خستگی دل و دلبستگی نور پیوستگی شمس عازم به غروب است به آهستگی اوج آمادگی دل  و دلدادگی آمد از خیمه برون سیزده ساله یلی روی دوشش سپری تیغ آویخته بر کمری بسته به جنگ با همه سادگی سر که آورد فرود پیش پای قدم لطف عمو به چه افتادگی به زمین لرزه فتاد است از این هیبت و استادگی دست بر قبضه تیغ دست دیگر ز ادب بر روی سینه گذاشت نامه ای داد به دستان عمو که ببین جان عمو اذن میدان داده به تو فرمان داده دست خط پدرم اشک از دیده خورشید سرازیر شده که عمویت به همین نامه زمین گیر شده من اگر می گویم تو به میدان نروی آخر ای ماه جبین تو امانت هستی نامه ای آوردی باز دستم بستی گفت با خواهر خود که بپوشان رخ ماه که عزیز حسنم نخورد چشم از این خیل سپاه ماه منشق شده ای آمد از خیل سپاه کم ارباب برون شورشی افتاده به سپاه کافر از چه پوشیده شده صورت قرض قمر کیست این ماه پسر کیست این شیر جگر نعره ای زد که منم بیرق شمشیر خدا پسر شیر خدا پسر قبله نور پسر کعبه طور و مبارز طلبید و چنان تیغ کشید و به دور سر خود چرخاند که از آن سرعت دست هیچ کس تیغ ندید لحظاتی نگذشت به تیغ علوی پسر پور علی که یاران روی زمین افتادند دست پرورده عباس علی زد به قلب لشکر و صدا زد به تمام نفسش یا حیدر لرزه در خیل سپاه آذرخشی زده در اهل گناه بست بر دشمن راه پشت سر آل الله نفسش ثارالله دم لاحول ولا قوه الا باالله دید دشمن حریف پسر فاطمه نیست به جز از نامردی جنگ را خاتمه نیست دور او حلقه زدند همگی دست به سنگ آسمان ابر پر از سنگ شده سیل خون جاری شد ز رخ ما جبین تیغ افتاد ز دست ماه افتاد زمین تیرها از یک سو نیزه ها از سویی سنگ ها از یک سو تیغ ها از سویی هر که از راه رسید پنجه بر ماه کشید ناکسی گفت دگر از نفس افتاده نعل ها سرخ شده سرخی خون حسن یکی از راه رسید خنجری در دستش خود از سر برداشت پنجه در کاکل آهوی بنی هاشم کرد عمو از راه رسید

بحر طویل مسلم ع - امام زمان عج

سلام ای آنکه خاطرم را مست می سازد همان مستی که جام الستی را که بگرفتی به دستی و فکندی قطره ای از آن به سر تا پای هستی تا شود ثابت ، تویی سرچشمه مستی و هم هستی ، دوباره خلوتی بر پا شده تا نای جانم کوک سازد ساز شعرم را و ای موسی اشعار من مثل همیشه تکنوازی و من غرق نیازی مثل هر روزم ، تو ای لب امشبی را  از میان برخیز نمی خواهم که پای هیچ کس اندر میان باشد ، و ای دلبر که دیدارت تمام آرزوی چشم ناقابل و جان دادن به راهت همت این جان لب حاصل ، کرامت کن از این گرداب دستم را بگیر و یاریم بنمای تا ساحل و با هم همسفر گردیم سوی قبله دل و بی پرده و بی حائل دوباره یک سفر باهم ، همان جایی که پای هردومان گیر است دلم یک کربلای با تو می خواهد زیارت نامه و یک روضه آب از زبان تو ، و فرق بین ما این است که تو هر روز آنجایی و من از حصرت دیدار لبریزم و تو فرزند آن شاهی و من عبد سیه رویی که بهر دیدن ارباب هر شب اشک می ریزم تویی که کربلا همزاد نام توست و این تفسیر افکار من است انگار در این امروز چون دیروز ها دنیا شبیه کوفه می ماند و مظلومیتت انگار تکراری است بر تاریخ ، دلم می خواهد هر روزی که مهیایی سفر گشتی قرار ما کنار مسلیمه ، همان مسلم شهید شهر بی دردی و مسلم معنی دردی ، اسیر دست نامردی پر از دردی که از بهر فراغ یار نه که از بهر دیدارش صدای غربتش بر گوش می آید هنوز از تربت پاکش که می گوید به زیر لب تو ای باد صبا برسان پیامم را به مولایم ، بگو آن نامه ها و پیک ها بیش از سرابی نیست بگوئ با مسلمت سرگشته پس کوچه های شهر نامردی است و تنها هم دمم دیوارها و قفل های درب هایند در این شهری که لبریز است از نیرنگ زهر برزن صدایی می رسد بر گوش و می سازد فروغ هستی اش را بیشتر خاموش ، صدای کوفتن بر آهن داغی است در بازار و هر کس در پی چیزی ، پی زنجیر یا شمشیر یا نیزه گروهی نعل تازه بهر اسب کینه می سازند و در رویایشان بر پیکر صد پاره ارباب می تازند و هر کس نقشه ای می پروراند در خیال خویش بهر غنیمت گوشواره ، گاهواره ، ، پیرهن پاره ، به روی عزت و آزادگی پا می گذارد و جایی حرمله با جام زهری در کف و تیر سه شعبه در کف دیگر به فکر حنجر اصغر و یا شش ماهه ای بی سر ، در این شهر پر از نیرنگ یتیمان نمک نشناس گوئی یادشان رفته حیدر کیست و حیدر شیر خیبر همان بحر سراسر ، اینک تویی فرزند آن یکتا پسر که هل من ناصرت پاسخ ندارد در دل این شهر اگر چاهی برای درک غربت نیست در کوفه و من تنها در این کوچه پر از بی چارگی با خویشتن در گیرم امشب و از شرمت یقین می میرم امشب و می ترسم من از فردا نه از دارالعماره یا که از ابن زیاد و دار قتل خویش که ترس و وحشتم از نقشه های شوم این نامردمان عاری از احساس برای قامت رعنای ماه لشکرت عباس و می ترسم ز فردایی که ناموس امامم در میان عده ای چشمان بی غیرت تک و تنهاست درون خیمه های شعله ور از آتش سوزان که سربستش ز درب خانه زهراست.

بحر طویل شروع محرم

دوباره آسمان غم گرفته میل آن دارد ببارد دلم طاقت ندارد به سینه می رود دم باز دم چون آه آیاد غروب از راه آید هلال ماه آید به سوی دشت غربت موکل یک شاه آید صدای آه آید صدای ضجه یک بانوی محمل نشین گهگاه آید چرا این کاروان سوی مصیبت با زن و فرزند و پیر و خرد با این خیمه و خرگاه آید صدای آه آید صدای ناله مظلومه مادرم از پس این کاروان هرگاه آید برای یاری این کاروان سالار عشق از طور موسی می رسد یعقوب از کنعان و عیسی از برای آسمان و نوح از دریا در آخر یوسف مصری ز بطن چاه می آید صدای آه می آید صدای مادری با گریه جانکاه می آیاد عزیزم از سفر برگشته است بی راه می آید صدای آه می آید

دوباره کوچه ها مثل دل بی تاب فرزندان آمدم به همراه دل محزون خاتم گرفته رنگ اشک و ناله کمکم  دوباره بانویی با قامت خم میان خیمه ها گرم عزاداری دمادم به رخسارش نشسته اشک غم ماندد شبنم غمم غم مونسم غم همدمم غم به غیر از غم ندارم یار و هم دم غمم نگذاشت من تنها بمونم مریضا بارک ا... مرهبا غم

بحر طویل ورود امام حسین ع به کربلا

گفت ارباب که اینجاست همان وعده گه یار شفاخانه هر سینه غم بار بیایید و گشائید ز هر ناقه این قافله محمل که رسیدیم به منزل به لب تشنه ساحل همگل بار گشودند و به پا خیمه نمودند و شیران و بنی هاشمیان چند به چند حلقه زدند و همه پرده نشینان ز پس پرده فرود آمده و خیمه زدند و ز دل آه کشیدند تا که شد نوبت آن عمه سادات که عباس مباهات کنان کرد ستون ، قدم خویش رکابش به زمین پای نهاد از کرم آن مادر هر غصه و غم آمد و رو کرد سوی اهل حرم که ای وای از این خاک که خواهد شدش از اشک من غمناک چه نمناک

از این سوی چنین حالت خواهر و از آن سوی برادر ، ساربان را بعد الطاف فراوان ز ره لطف بفرمود که برخیز برو اجر تو مشکور ، برو دور تر از دور مبادا شنوی ناله من را که غریبانه طلب می کنم از مقتل خود یار و مدد کار برو راز تو مستور

رفت با با دامنی از هدیه سراسر که گرفته است ز سرور ولی اندر دل او ماند همان راز که گفت برو راز تو مستور ، همان وسوسه نفس ستمگر ،

رفت آسمان گشت سیه و شد شام غریبان ، دشت تاریک زمان سرخ زبان تلخ به هر گوشی تنی بود که صد مزرعه آلاله به بر داشت و نه سر داشت همه رفتند از این خاک ، از این خاک به افلاک ولی با بدن چاک و در آن گودی گودال فتاده است الف نه بدنی خم شده چون دال ، خدا بی کفن و غرقه در دشنه و شمشیر و سر نیزه و شمشیر ، کسی نیست کفن سازد و در خاک کند پیکر صد پاره او را ، ولی انگار کسی آمده امشب به برش تا مگرش دفن کند پیکر او ، پیکر دور از سر او ، اما ساربان است که اینگونه سرازطیر شده در دل گودال نه با قصد کفن کردن و تدفین ، ببین آمده با نیت انگشتر او ، کاش می برد همان را ، فقط ای کاش ، ولی برد هم انگشتر و انگشت ، و انگار که او کشت برای صدمین بار به پیش نگه خواهر غم دیده برادر .

بحر طویل حضرت رقیه س - امام زمان عج

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است چرا آب به گلدان نرسیده است چرا لحظه باران نرسیده است به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است بگو حافظ دلخشته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته کنعان نرسیده است ، چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است ، دل عشق ترک خورد گل زخم نمک خورد زمین مرد زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد زمین مرد خداوند گواه است دل چشم به راه است که در حصرت یک پلک نگاه است ولی حیف نصیبم فقط آه است تویی آئینه روی من بی چاره سیاه است و جا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس تو کجایی گل نرگس ؟به فدای نفسهای غریب تو که آغشته به حزن است زجنس غم و ماتم زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شی رنگ شفق یافته دست روی کدامین غم غضما به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم که به جای غم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای رخت ای صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله عزیز دو جهان یوسف در چاه کنون شعله آه تو شود حس تو کجایی گل نرگس؟

دل ما سوخته از آه نفسهای غریبت دلمان بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس ، گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی به همان صحن و سرایی که شما زائر آنید و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشیم کرب و بلایی ، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد نگهم خواب ندارد  قلمم گوشه دفتر غزلی تاب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بی چاره دلداده دلسوخته ارباب ندارد؟

گریه کن گریه و خون گریه کنان آری که هر آن مرثیه را خلق شنید است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان است کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد من که قلم در کف من همچو عسا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است . بگذار که قبلش بنویسم که ببخشید مرا یوسف زهرا ، در این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است ، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات استبه ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ولی حیف که ارباب قتیل العبرات است ولی حیف که ارباب اسیر الکربات است ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه آب است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی الف قامت او دال و همه مستی او در کف گودال سپس آه که الشمر .... نه نه خدایا چه بگویم که دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرد از تپش روضه که خود غرق عزایی تو خودت کرب و بلایی قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی تو کجایی تو کجایی

شب سوم شده باید که گریزی بزنم آه به یک مجلس پور شور که این کار ثواب است ، ثواب است و نفس در نفس سینه هر مستمعش مثل عذاب است دل تک تکشان وای کباب است ببین روضه عجب ساده و ناب است که بر پا شده در بین خرابه است بیا گوش کن آری سخن از قحطی آب است ولی یک نفر آنجاست که بی تاب تر از باقی آنهاست ببینید ببینید درست است رباب است ببینید گلم رنگ ندارد سر جنگ ندارد ، چه بزمی است چه شوری است چه حالی است فقط روضه و ناله است و مداح پر از عاطفه اش صفل سه ساله است که در دست ظریفش که در دست نحیفش سر باباست سلام ای شه زیبا سر بابا چه کسی کرده به ویرانه مقیمم چه کسی کرده یتیمم.

بحر طویل چرا ح حاذق!

مردي از شدت دل درد به جان آمده صد ناله و آهش به زبان آمده از درد درونش به فغان آمده بادرد نهان آمده نزديك يكي دكتر لايق كه در امر شفاي همه‏ درد و بلا بود چو حاذق بدو عرضه كند درد درون را.
مرد بيمار چو آمد به درون مطب دكتر دانا كه بوده ست در انجام عمل فرز و توانا ، سلامي و پيامي بنمودي به يكي منشي دكتر به آن خانم آكتور كه او بود هنرمند و به صد حيله و ترفند ستاندي به عناوين مكرر ويزيتي سه برابر به صد عشوه زبيمار بلا ديده و اين بسته زبون را.
داد آن مردك بيچاره وآواره بدو هرچه كه فرمود زنقدينه موجود به آن منشي پر رو به آن خانم پرگو بدو گفت بده وعده ديدار به اين خسته بيمار كه شايد بكند درد دل از اين تن تبدار برون را.
عاقبت ديد طبيب آن تن تبدار ،آن مردك بيمار و بدو گفت كه بايست سريعاً بشوي بستري و بازشود زير شكم چونكه نموده است ورم روده كورت وگرنه بپُكَد روده ، سرازير كند رو سوي گورت لذا زود ببايست درآورد زتن روده برون را.
الغرض رفت سوي تخت عمل تا كه در آرند دَمل از شكمش تاكه شود راحت از اين درد و شود بار دگر سرخ رخ زرد وشكم را بدريدند و به دنبال دمل داخل اشكم بدويدند ولي چونكه طبيب بود توانا !!و در انجام عمل زيرك و دانا !!بجاي دَمَل و روده كورش درآورد از او معده و يك كليه بيمار و نشد چاره دردش عمل دكترورفت از كف او معده و آورده شد از اشكم او كليه برون را.
حال گويم بتو اين قصه سر بسته بداني و بخواني و تو هرگز نخوري گول و به مطب نخوري وول و تنت را نسپاري به كف دكتر نالايق وآنكس كه به تبليغ شده لايق و دانا و توانا ، چونكه درمان نكند دردتو را بلكه كه آسان بكند مرگ تورا ، زود براند تنت از صحنه برون را.
عذر خواهي كنم ازدكتربادقت و دلسوز كه آگه بود اين قصه جانسوز كه بيمار چه دردي وچه رنجي بكشيدي وسوي مطب دكتر بدويدي وبا خرج و خراجات پزشكش بشود قبله حاجات و نباشند خداوند رضا تاكه درآرند طبيبان به سرش ظلم و جفا ونكنند از تن او درد برون را.

بحر طویل آی بیارن

يا آن روز كه بودم بچه اي و هفت و هشت سالي ز عمرم رفته بود.

صبحگاهانِ بهاري ، خواب شيرين ، زير يك اِلحِافِ جاجيم ، كهنه بود و مادرم انداخته بر من ، دو سه باري پدرم بانگ همي زد : پسرم ! خيز و برو در بر آن بُرِّ سَخَل ها.

چكمه لاكي خود را كه بپوشيدم و رفتم ز پي خلمه و بزغاله و مُشراگ ز رُمّان به دستم ، به سوي دشت و بيابان.

مادرم گفت كه فرزند عزيزم! تو بيا و بچران و مكن آزار و نرنجان و نترسان و همان وقت كه بابت بزند بر تو همي بانگ كه وقت است ، بيارِن كني از خرد و كلان ، خلمه تو در پيش بياري كه بنوشند مگر سهم خود از سينه مادر.

آفتاب از پس سِهره چو بر آمد و ز نورش شده روشن همة دشت و بيابان و بديدم كه يكي چيز زند برق ، برفتم و بديدم حُقّه اي با دو سه تا ريگ درونش كه اگر حُقّه بگرداني تو بر گرد سر خويش ، بگوشَت برسد گوشخراش صوتي از او آيد و ترساند و ترسند از او خلمه و بر گرد هم آيند و شوند جمع و فشرده.

     الغرض ساعتي بگذشت و شنيدم كه ز دور از طرف دام صدايي و ندايي كه بيارِن و بيارِن و بيارِن ...

حقه را از چپ و از راست بگرداندم و از خِش خِش آن ، خلمه همه جست زنان ، خيزكنان ، غَرغَر و مع مع كنان رو به سوي دام نهادند و دويدند و دويدم و دويدند و دويدم و شدم خسته و پا زخمي  و نالان.

چند عدد خلمه نادان ، نشناسندكنون مادرشان را بگرفتم يكي اندر بغل خويش و ببردم كه نشانش بدهم  مادرِ بي مهر و نشان دادم و از بخت ِ بدش مادر او گير ندارد چه كنم ، ضَرِّه به كامش ننهد ، رفتم و با خواهش و با دست كشيدن به سر مادر خلمه كه مگر نرم شود بعد بگفتم : « اِلِچ هوْ  ...  اِلِچ هوْ ... » و دهن بست ز شيرش شكم خلمه خود پر بنمود و دگر آخر شده اين قصه ما  ، زان همه غوغا ، فقط اين خاطره بر جاي بماندست و برفته ست همه عمر و جواني.

عمر را بي جهت از دست مده ، كار بكن بهر خدا ، با همه در صلح و صفا ، خيرِ تو نورِ دو جهان ، شَرِّ تو زجر دل و جان ، كار همه خير بكن ، خير تو را نور دهد ، نور تو را شور دهد ، شور زغم دور كند. 

محمدرضا جمالي

بحر طویل زیباترین کلام عشق - بسیج

با یاد خدا نام علی اسم محمد و به اسم همه پاکان و شریفان و شجاعان و دلیران و یلان همه دوران کلمات گهر افشان شهیدان و به یاد همه دینداری و سرداری و سر بازی و جانبازی و جان دادن و خون دادن وایمان وشجاعت وشهامت وقداست وتمام کلمات و حرکات و سکنات همه یاران بسیجی ..

که همی عاشق پاک و سینه چاک و بی توقع بدن پاک و نحیف و گل خود را .سپر تیر وسنان و ستم وحیله ی دشمن بنمودند بچگیهامون که طی شد مدرسه آغاز شدزنگ انشا هم معلم خواب بود بچه ها میخواستند دکتر شوند آن یکی در فکر این می رفت که طیاره براند آن یکی حاجی شود و یکی هم عاشق این بود که جاهل می شود. متن انشامون که علم وثروت و پاییز وتابستان بود صحبت از مستی و از مستان بود صحبتی از جنگ و خون و تیر و درگیری نبود هر کسی در لاک خود مشغول رویای خوشش بود  و همه نق می زدند چند سالی که بزرگتر ما شدیم با کلام یک امام نکته دان انقلابی بی بدیل ایجاد شد شاه و شاهان گم شدند و کشورم آزاد شد دشمنان نابکار این وطن فکر باطل سوی ایران داشتن تا بدان جا که به تحریک جهان دشمنی جاهل شروع جنگ کرد روزگاری جنگ بود و جبهه ها روزگاری بود روز ادعا ادعای نابکاری بی هوا بی هوایی از عراق بینوا  از عراق شوم و بدبخت و گدا حمله بر تاریخ کرد و بر خدا حمله بر یک جبهه ی نور اله بندگانی خوب و شاد و سربراه فکر باطل کرده بود آن بینوا تا به غارت و شر و شور و صدا

راه بندد بر یلان خوب ما غافل از این بود که شیران خدا فکرشان اینست که سر از تن جدا می روند یک لحظه عرش کبریا یک شبه ساقی شوند باقی شوند یک شبه شیدا و الباقی شوند حمله ای کرد از زمین و از هوا از یمین و از یسار جبهه ها پاتک و تک::تانک..توپ و هلهله موشک و فریادهای چلچله لعنتی تا می توانست ظلم کرد کودک و پیر و جوان و مرد و زن کشت و تازید و سرود مرگ خواند رفت و رفت و قصه ی هفت رنگ خواند او که خود را بت وبت را ننگ خواند الغرض در روزهای ننگ جنگ هفته های اول و تیر تفنگ اندکی بر مردم ما چیره شد حال و روز نخلها هم تیره شد ناگهان شیران همه بر خاستند از خور و خواب و جوانی کاستند درس و دار کار و بار و حال خود بایگانی کردن و شیدا شدن گم نبودن::لحظه ای پیدا شدن از شمال و از جنوب و شرق و غرب در میان کارزار و کار  زار یقه ی صدامیان را تافتند هم که آنان سالیان جنگ را با گل و خون و گلوله ساختند واژه های زخمی و مجروح و مفقود و شهید شیمیایی.توپ . خمپاره .گلوله . شط و هور .

  رود و دریا و پل وسیلاب و  هم چشم کور و پشت خم.دست فلج افتخار و عزت و شور و شعف اقتدار و سر فرازی و طرب زنده کردند و معما حل شده دشمن خوار و زبون این وطن بینواتر از بد و بدتر شده حکم اعدام جنایتکار قرن  پر صداتر از صدای کر شده لاجرم صدام نامش باقی است آن حرامی در جهنم ساقی است لعنت و نفرین هر مرد و زنی  بر روان نابکارش جاری است.

لطفی

بحر طویل دیار عشق - سرزمین وحی

یاد اون روزا بخیر پدرا بزرگترا و تموم اهل محل صحبت از کعبه و از مکه که می شد برامون حرفا می گفتن صحبت از مدینه و مکه و از منا می کردن یادی از بقیع و از حرمت زهرا یاد آن امام صادق یادی از امام سجاد و حسن یادی از باقر می کردن برامون خاطره بود ندیده بودیم که بدونیم که چه دیدن چی شنیدن ولی یادتون اگه باشه عزیزان دو سه ماه پیش صحبت از عمره ی دانشجویی و دیدن یار توی هر کلاس و هر جا شد و ما به صداقت نگاه یه پرنده ی مهاجر چون پرستو های کعبه چون کبوتر بقیع همچو یک بچه ی گمگشته ز مادر مثل یک واله و عاشق صف کشیدیم و خدا دعوتمون کرد روز شماریها که کردیم دل به دریا ها سپردیم از همه مال و منال و کس و کارمون رهیدیم پر کشیدیم به تمنای وصال در دوست به امید یک طواف عاشقانه سعی صفا و مروه راهی دیار وحی و مکه و مدینه گشتیم و حالا باید بدونیم زندگی با تموم پبچ و خماش با همه زیر و بماش همه ی غصه ها و همهمه هاش گر چه خیلیها میگن پوچه ولی توی این هجر وطن تو این سفر فهمیدمش دونستمش زندگی صفحه ی شطرنج عجیبیست  سربازاش خیلی غریبن فیل و شاه و وزیر و اسب و رخش هر کدوم نقشای پیچیده ای دارن بچه ها زندگی پر از رموزه زندگی پر از سروره خیلی جاهاش که میری پر از غروره مملو از معرفت و شور و شعوره گاهی هم چیزای بی معنایی داره بچه ها سربازای بقیع و مکه رو دیدین چی میگن؟ اونا میگن دعا شره اونا میگن اینا حرفه اونا از دعا و التماس و نوحه و ثنا می ترسن اونا از اسم علی نام حسین و بچه های زهرا می ترسن غیر ازین مترسکا که بعضیا به اشتباهی بهشون میگن آدم خداییش زندگی خیلی عزیزه زندگی خیلی شریفه مکه و مدینه هم خیلی عزیزن بچه ها از غروراش از سروراش یا که از شور و  شعوراش از کدوم بگم عزیزان؟ از پیمبر؟ از مدینه؟ یا که از بقیع بگم؟ از احد؟ مسجد سلمان؟ یا که از علی بگم؟ مسجدالنبی؟ قبا؟ باب النساء؟ باب جبریل امین؟ یا گنبد خضراش بگم؟ مسجد غمامه یا مباهله؟ ذو قبلتین؟ یا ز گل دستای ناز مسجدالنبی بگم؟ هجر اسماعیل و رکن یمنی؟  حجرالاسود و رکن حجری؟ یا عراقی ؟ یا که از شامی بگم؟ زیر ناودون طلا؟ غار حرا؟ یا که از مسجد خیف و عرفات؟ خلاصه دنیا اینه خدا اینه زندگی اینه و آری اگه طالب دعایی؟ اگه عاشق خدایی؟ اگه پیغمبرو دوس داری و  گر می خوای ببینیش؟ بیا و دل از علائق بکن و  رو سوی این نور جلی کن هر چه می خوای  هر چه میگن هر چی که شنیده ای  تا نبینی  معنی اونو نمیتونی بدونی و  برات خیلی غریبه ولی وقتی که خودت روبروی گنبد خضرا بشینی یا که در محراب اون پیمبرت نماز بخونی روی قطعه ی بهشتی روی قطعه ی سفه روبروی خونه ی زهرا بشینی  میدونی که چه صفایی داره و  تا نبینی معنی اونو نمی تونی بدونی هر چه از بقیع بگن هر چه از غربت بگن هر چه از صادق و باقر امام حسن و سجاد هر چه از ام البنین و غربت زهرا بگن تا نری توی بقیع تا نری دعا بخونی و  نبینی  چه جوری کتابتو میگیرنش توی صفهای نماز بی حرمتیها رو نبینی درد زهرا رو نمیتونی بدونی درد پیغمبر و اصحاب نبی رو نمی تونی که بفهمی پس بیا  دنیا اینه علی اینه خدا اینه حتما هم خدا می خواسته که این عمره توی ماه رجب و مولود کعبه نصیب تک تکمون شه تا بتونیم در کنار کعبه ی پاک خدا نغمه ی عاشقی رو سر بکنیم و یادی از مولود کعبه بکنیم و  از خدا طلب مغفرت و حج تمتع بکنیم  باز هم روز پدر شد روز میلاد علی روز مولود عزیز کعبه شد گر چه گویند همای رحمتش گر چه او حیدر کرار صاحب نهج البلاغست ولی من میگم علیست اگه که شنیده باشید که میگن  فاطمه  فاطمه است فقط یکیست  خدایی علی علیست علی یکیست بیائید یارش باشیم یادش باشیم خودش باشیم کاش می شد ذره ای از خاکش باشیم

لطفی

بحر طویل ما (جانباز)

دوستان آمده ام باز کنم شعر خود آغاز به تسبیح خداوند توانا که کریم است و غفور است و رحیم است و صبور است و ودود است و خدا  خدایی که به ما قدرت راه رفتن و دیدن شنیدن دویدن  نشستن  و صدها هنر ظاهری و باطنی وغایب و مشهود عطا کرده  که تا با قدم خویش و یا با قلم خویش و یا با نگهی خوش به راهش قدمی بر بکشیم و  قلمی را ز آغاز به پایان برسانیم و در آغاز و پایان  و میانه  همه اش صحبت از حق و حقیقت بنمائیم که شاید قلمی از سر لطفش و عنایات خداییش به روی گنه روسیه ما بکشد  تا که شبی یا سحری یا دمی از روز اگر راهی دنیای پر از نور و سرور ابدی اش شویم. ما...

با خیالی پر از شور و شعف پی دیدار خدائیش بگردیم ودگر بار بگوئیم که حمد است و ستایش و نیایش  همه مخصوص خدایی که چنین خالق بخشنده و زیبا و عزیز است و شریف است و رحیم است و خداااا.

ماه مهر و مهربانی  مدرسه  شور و شعور و اشتیاق نوجوانان در کلاس  جملگی یاران هم پیمان و یاران قدیمی بوده اند و سالیانی طی شده  با هم انیس و مونس و همره بدند(بودند) جاهلی آمد بنام پست و بی بنیاد صدام با کمال نا جوانمردی نهال بوستان مهدوی را زیر پا گیرد و ماه مهربانی را به غمها منقلب گرداند و جنگی به راه انداخت  که درس و مدرسه جایش به جنگ و خون و تیر و تانک و ترکش داده شد و نوگلان این وطن از عمق ایمان و خلوص پاکشان  رو سوی میدانها نمودند شربت شیرین و ناب زندگی  یعنی شهادت سر کشیدند عده ای در راه ماندند عده ای با دست و پای قطع و چشم کور و پشت خم و اعصابی خراب و در هم وبر هم  بسوی خانه برگشتند و اکنون زندگانی با تمام نا خوشی ها و خوشیهایش براشون گر چه شیرین است و گر تلخ است  مهیای پذیرایی ز سردار عدالت گستری هستند  که شاید ناله و فریادشان  آن خس خسای سینه و اندامهای خردشان را پیش پای آن عزیز فاطمه قربان و قربانی کنند شاید که دنیا خوش شود  آزادگی معنا شود  آوارگی ها رخت بر بندد و دنیا غرق در شور و شعف گردد  که مهدی آمده تا با کمال اقتدار و افتخار و سر خوشی  دل مردگان را خوش کند ناشادها را شاد گرداند و شادیها فزون گرداند آری مهدی شیرین سخن  و پاکدامن خواهد آمد

تا که روزی حق جانبازان و جانبازی ادا گردد و چشم کور بینا گردد و  اعصابهای خرد شادی گردد و شادی فزون گردداگر جان دادن و جام می و ساز نی و سودای مستی شور هستی اوردجانا که جان دادیم  و با سودای مستی شاد گردیدیم و  هستی را سراپا هست کردیم دلبرا دل برده ای از ما و ما را در غنایت غوطه ور کردی تو ما را در بدر کردی بسوی عاشقان و دوست دارانت بسوی سر بدارانت خداوندا تو جان دادی که جان بازیم نفس دادی نفس بازیم قدم دادی  که بر داریم  از پیش عزیزان سنگ خارا را و سیم خاردارا را خداوندا توان دادی تو جان دادی هوا دادی زمین دادی علی دادی حسن دادی حسین دادی تو مهدی دادی و ما چی؟چه باید کرد ای جانا؟

اگر جان داده ایم جانانه ای تو نفس گر می زنیم  خالق تویی تو قلم گر می کشیم از سوی دل  جانا  هدف دارد هدف با نام سرداران و جانبازان شرف دارد شرف یعنی اباالفضل و علی حیدر و صفدر دلبرا مولای جانبازان اباالفضل دلاور باشد که او با همت والای بی مثلش قدم تا مرز جانبازی نهاد و  با شهادت پر کشید و  با تمام نور ایمان هدایت گونه اش اینگونه الگوی هزاران لاله ی خونین کفن و پاکدامن شد تا که شاید ما و هر انسان آزاده به راه دلبری  دلبر شود دلبر که شد  شیدا شود شیدا که شد عاشق شود عاشق که شد ای خالق هستی تو عاشق می شوی او را و با خود می بری او را خدایا می شود آیا؟

که جانبازان فدای تار مویی از اباالفضلت شوند و تا کران بیکران دلبری سویت مشرف باشن و از دست این دنیا ی وارونه که هر روزش براشون سالها سال است و  هر لحظه براشون سال می باشد رها گردند؟

 لطفی

بحر طویل من

من آن کوتاه دیوارم که بر بامم نمیشیند بجز آن مرغ بیماری که در جانش نوایی نیست و نایی نیست و اصلا در جهانم نیست آن تک مرغ بیماری که حتی روی این بامم قدم آهسته بردارد که شاید لحظه ای شاداب گردد از قدمهایش همان خاک سر و رویم و یا آن خال ابرو را.

ولی گر آمد آن مرغ قلم بشکسته ی بیمار و بر بامم نشست و بانگ بر من زد که ای  (لطفی ) و ای کوتاه بی مقدار بی اندازه ی مفلوک و بر من دائما غر زد که جان دارد و پر دارد سری پر شور و شر دارد .در آن هنگام تنهایی قلم بر دارم و بنویسم و هی پاک گردانم تمام خاطراتم را. معما سازم این دوران جاری را. و گاه هوشیاری را و یاد آرم تمام بی قراری را.

قرار آرم و درمانش کنم آن مرغ نالان را که می نالید و بر من بانگ می زد .تا که شاید مرغک بیمار ما هم راهی دشت جنون گردد.رها از این و اون گردد و آخر صاحب هم آب و دون گردد و شاید هم به جا آرد به یاد آرد تمام آشناییها تمام هم صداییها و آن تنها کلام روشنایی را.

و من می دانم این نکته که این مرغ پر از بال و پر بنشسته بر کوتاه دیوارم در آن هنگام تنهایی که تنهاتر ز تنهایم مرا تنها ترین تنها رها سازد و رو در سوی یک بالا بلندی می رود تا باز یابد کوه سرسبزی که باشد رهگشایش تا از آن بالا بلندی ساز و آوازی ز نو سازد و تاج سبزی از گلهای سر سبز بهاری روی تاج آرد و یاد آرد قرار بیقراران را.

ولی کوتاهی دیوار این بیمار تنها را نه تنها او نمیداند که تنهایان دیگر هم نمیدانند و باید در کنار تک کویر داغ سوزان جهانی سوزناک و دردآور بسوزد تک تک خشتم و بالشتم و تنهایی تماشاساز یک راز نهانی باشم و تنها بسوزم تا که یاد آرم یکی از جمع یاران را و جمع دوستداران را.

و من در اوج تنهایی که مرغان و کلاغان وکبوترها ز تنهایی گریزانند برای رفع تنهایی به یاد تک درخت سبز صحرایی که با باران و باد و گرد و خاک و آفتاب و صد بلا خود را چنان سر سبز و شاد و استوار و پر گل و زیبا نگه دارد می افتم تا که شاید باعث تهییج و انگیزش برایم باشد و با این امید و آرزو بر باد گردانم تمام بینوایی را و جمع بینوایان را. 

لطفی

بی صدا شیپور

بیا بار دگر ای اشغری مردانه برخیزیم و با منقل نیاویزیم و و طرحی نو در
اندازیم و بنیادش براندازیم و آتش را درون حُقه اندازیم وبا اقدام جانانه وبا فکری شجاعانه بساط منقل و وافور را آن حُقه منفور را آن بی صدا شیپور را یکباره بشکسته به کنج خلوتی خاموش بنشینیم و با مطرب درآویزیم.
بساط عیش گسترده زنیم جانانه جامی و شرابی همره ساز ربابی و به دست سیخ کبابی وبه پهلو ساقی شکر سخن آن دلبر سیمین بدن برپا نماید رقص و آوازی و همراه هزاران غمزه ونازی و با نازش برانگیزیم .
وازخود دور کرده سستی و هرگونه بدبختی و دیگر جای آن وافور وآن بیهوده و بی محتوا شیپور دهیم دست اخوت با حشیش و بنگ واکستازی که او هم می کند با روح و جسم و جان ما بازی و یا آن گرد شیطانی که ما را می کشاند سوی ویرانی و بد نامی و ما را میکند منگ ودبنگ واندکی الدنگ ،پس با اوبیاویزیم و بنیاد خودو اهل و عیال خود بر اندازیم

بحر طویل کشتی ورزش باستانی

ابتدا نام خداوند جهان می کنم و نعت محمد و علی فاطمه و آنگه حسن و زاده ی زهرای حسین بعد سلامی به رخ جمله حضار عزیزان به جمال همه عشق است سپس رخصتی از مرشد و هم نوچه جوانان که در این کشتی باستانی و آزاد و فرنگی بدهند فرصت ما را

چشم بد دور که این لحظه دو شیر از بلد بیشه ایران ز گردان و دلیران در این وادی جنگند بسا شیر و پلنگند به لطف صمد قادر وهاب دو تن دل زده در آب چسان رستم و سهراب فرو کوفته در هم اول دست تو دست شاخ و بنخوکت شکن و فن کمر و قوس و میان کوب و درو چنگک و پس کاسه دم شیر و دم گاو رو دست کاری هم بزکش و کت بند و حصیر مال و پیش انداز بارانداز و تو حلق و رکبی کنده و افلاک و یا کنده یک چاک و پل سازی و کوسفند بی انداز بود پیشه مردان دلیران شجاع را

ولی صد بار دو صد بار سلام است صلوات درود است و تحیات صفات همه آیات بر آنکس که زدندش به بدن نیزه الماس حجبر بلد بیشه ایجاد که نامش بود عباس خدا رای سجود و نبی یانرای درود است ز پیران بود عزت جوانان همه نصرت دلیران همه فرصت که دهند رخصتی بر شاعر شیرین سخن آن «صالح» پاکیزه لقا را

احمد صالح

بحر طویل گدا

بود در كوچه ي ما كهنه گدايي، كه چهل سال در اين كار پر از زحمت و كم سود نياسود و تن خويش در انديشه ي پي ريزي مستحكم اين شغلِ گران قدر بفرسود و بسي تجربه اندوخت و ره و رسمِ گدايانه ي اين شغل بياموخت كه در رونق و در گسترش شغل شريفش ببرد راه به جايي!

روزي اين نابغه ي دهر، بگرديد توي شهر و همي كرد تكاپوي و به اطراف و به اكناف و به هر برزن و هر كوي ، چپ و راست نظر كرد به آن سوي و پسنديد سه تا نقطه ي پرآمد و شد را و سپس گشت روان جانب كاشانه و شد خرم و خرسند ز توفيق كذايي!

بهر همكاري و همياري و پي ريزي يك شركت بي پايه و سرمايه ي خود از پسر و دختر و از همسر خود از پسر و دختر از همسر خود خواست كه هر يك زمحلات سه گانه بگزينند مكانيّ و گشايند دكانيّ و ببندند ره عابر و گيرند از او پول دو ناني و چو شد جمع ز اندوخته ها پول كلاني، سر هرهفته سپارند به بانكي به حساب وي ، تا او سر فرصت همه ي پرسنل خويش رساند به نوايي!

حال وي صاحب سرمايه و ويلا شده و شهره و والا شده و مالك چندين ده و پاساژ و جز اين ها شده ؛ با دبدبه و كبكبه و ثروت قارون ، هنوزم كه هنوز است نداده است زكف، هيچ يك از آن سه گران مرتبه كانون تجاريّ و كنون چند نفر از نوه هايش به تلاشند كه از شركت وي ، شعبه اي ايجاد كنند توي هاوايي!

بحر طویل پرچانگی

دکتری گفت که یکروز به دانشکده طب سر تشریح یکی جمجمه استاد بپرسید ز شاگرد که:این جمجمه از کیست؟ چو شاگرد بیامد جلو وجمجمه را کرد بسی زیر وزبر گفت: از آنجا که بسی چانه این جمجمه لق است گمانم که ز یک مشت زنی بوده که از بس که سر مشت زنی مشت به زیر دهنش ورده چک و چانه او لق شده و محکمی مشت حریفان شل و ول کرده چنین  چانه او را.

گفت استاد که هر چندچک و چانه این جمجمه لق است ولی صاحب آن مشت زن و بوکسور اگر بود چک و چانه او در عوض اینکه شل و ول بشود در اثر ورزش بسیار بسی محکم و ستوار همی گشت.

در این بین به یک مرتبه شاگرد دگر خواست ز استاد خودش اذن و بیامد جلو و جمجمه را کرد بسی وارسی و گفت: گمانم که  بود صاحب این جمجمه یک کاسب بازار و ز بس در سر هر چیز زده چانه چنین چانه او لق شده.  

   استاد بدو گفت که هر چند که از چانه زدن چانه

  اشخاص بسی لق شود اما نه بدین قدر ملقلق که شل و ول بکند چانه آن عربده جو را. گشت شاگرد  روان  در  سر جای خود و شاگرد دگر جست و گرفت اذن و بیامد جلو و جمجمه را پیش کشید و به سر و صورت وشکل  و پک و پوزش نظری کرد و سپس گفت که این جمجمه  بی شک تعلق به زنی داشته   وین لق شدن چانه از آن است که هی از سر شب تا به سحر یا ز سحر تا سر شب ور زده با خاله و خانباجی و نفرین بنموده است به پشت سر هم  شوهر خود را که برای چه مرتب ندهد خرجی و

 هی خرج  قر ورخت و لبا سش نکند یا که چرا از سر  او وانکند شر هوو  را.!

ابولقاسم حا لت

بحر طویل مناجات خداوند متعال

، اي كه مرا مايه ي حظّيّ و سروريّ و ز هر عيب به دوريّ و چو يك پارچه نوريّ و به دل همچو بلوريّ و مبرّا ز غروريّ و پر از شعر و شعوري ،با دروديّ و سلاميّ و نويديّ و پياميّ و حديثيّ و كلامي ز رهِ دور، از اين عاشق رنجور، به تو اي دلبر مهجور، كه باشي به هنر شهره و مشهور و نباشد به دلت جور و جفايي ، كه تو خود اصل وفايي و بهين شاعر ماييّ و به درددل عشّاق دوايي، به چه حاليّ و كجايي، ز برم دور چرايي، ارچه ما را نبود طاقتِ هجرانِ رخَت اي مهِ زيبا،دارم  اميد كه لطفِ ازلي در همه احوال بسي شامل حالت شده باشد و دگر همچو گذشته بشوي همره و مأنوس به سلم و خوشي و صدق و صفا و كرم و جود و سخا و دگر الطاف خدا دوركند ازتن تو رنج و بلا را! الغرض، تا تو در اين دهكده ي كوچكِ رايانه اي از بهر دل ملت بيداردل خويش، به افشاگري و شوخي و طنّازي و هم دادن آگاهي از اسرار مگو دست گشودي، همگان را به سخن هاي پر از شهد و شكر راغب و مشتاق نموديّ و به نيش قلمت گرد و غبار از رخ هر ناكس بي مغز و خرد پاك زدوديّ و هم از باطن بي مايه ي ارباب زر و زور و ريا پرده گشودي، دل اين بنده ي ناقابل دون پايه ي وادي هنر، گشت به شعرت

متمايل، چو تويي شمع محافل ، چو تويي مير قبايل ، چو تويي مرد هنر، شاعر كامل،چه شده تا دگر آن خامه ي جانانه ي خود را به لب طاق بهشتيّ و كلامي ننوشتي ، سرِ سوداييِ ما را به تبِ هجر بخستي ، دل ما را بشكستي و چو تيري ز كمان خانه ي وصل از كف تقدير  بجستيّ و به كنجي بنشستي؟! نبود تاب و توانم، هله اي سروِِ ِ روانم،  كه دگر مركبِ شكوائيه در نامه ي اينترنتي خود بجهانم، سخن از هجر  و فراق تو برانم. چه شود گر ز رهِ بنده نوازي ز درآييّ و مر اين مرغ دلم  را به كرم، ناز و نوازش بنماييّ و كني ياد دگرباره انيس الرفقا را!

بحر طویل حکایت مرد دهاتی

       آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران  سرش افتاد و پس از مدّت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجّب نگران گشت به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی .

در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلّل نظر افکند و شد از دیدن آن خرّم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ، ولی البتّه نبود آدم دل ساده خبردار که آن چیست ، برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است  فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی .

ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دکمه ی پهلوی آسانسور به سرانگشت فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت ، اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست . دهاتی که همان طور بدان صحنه ی جالب نگران بود  ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم واشد و این مرتبه یک خانم زیبای پری چهره برون آمد از آن . مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجّب شد و حیرت ، چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی .

پیش خود گفت که : « ما درتوی ده این همه افسانه ی جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدّل به زن تازه جوانی شود . افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبردار که آرم زن فرتوت و سیه چرده ی خود نیز به همراه در این جا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری بَرَم از دیدن وی لذّت و با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما ، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش ، چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت برون آید از آن خانم زیبای جوانی .

ابوالقاسم حالت