مردي از شدت دل درد به جان آمده صد ناله و آهش به زبان آمده از درد درونش به فغان آمده بادرد نهان آمده نزديك يكي دكتر لايق كه در امر شفاي همه‏ درد و بلا بود چو حاذق بدو عرضه كند درد درون را.
مرد بيمار چو آمد به درون مطب دكتر دانا كه بوده ست در انجام عمل فرز و توانا ، سلامي و پيامي بنمودي به يكي منشي دكتر به آن خانم آكتور كه او بود هنرمند و به صد حيله و ترفند ستاندي به عناوين مكرر ويزيتي سه برابر به صد عشوه زبيمار بلا ديده و اين بسته زبون را.
داد آن مردك بيچاره وآواره بدو هرچه كه فرمود زنقدينه موجود به آن منشي پر رو به آن خانم پرگو بدو گفت بده وعده ديدار به اين خسته بيمار كه شايد بكند درد دل از اين تن تبدار برون را.
عاقبت ديد طبيب آن تن تبدار ،آن مردك بيمار و بدو گفت كه بايست سريعاً بشوي بستري و بازشود زير شكم چونكه نموده است ورم روده كورت وگرنه بپُكَد روده ، سرازير كند رو سوي گورت لذا زود ببايست درآورد زتن روده برون را.
الغرض رفت سوي تخت عمل تا كه در آرند دَمل از شكمش تاكه شود راحت از اين درد و شود بار دگر سرخ رخ زرد وشكم را بدريدند و به دنبال دمل داخل اشكم بدويدند ولي چونكه طبيب بود توانا !!و در انجام عمل زيرك و دانا !!بجاي دَمَل و روده كورش درآورد از او معده و يك كليه بيمار و نشد چاره دردش عمل دكترورفت از كف او معده و آورده شد از اشكم او كليه برون را.
حال گويم بتو اين قصه سر بسته بداني و بخواني و تو هرگز نخوري گول و به مطب نخوري وول و تنت را نسپاري به كف دكتر نالايق وآنكس كه به تبليغ شده لايق و دانا و توانا ، چونكه درمان نكند دردتو را بلكه كه آسان بكند مرگ تورا ، زود براند تنت از صحنه برون را.
عذر خواهي كنم ازدكتربادقت و دلسوز كه آگه بود اين قصه جانسوز كه بيمار چه دردي وچه رنجي بكشيدي وسوي مطب دكتر بدويدي وبا خرج و خراجات پزشكش بشود قبله حاجات و نباشند خداوند رضا تاكه درآرند طبيبان به سرش ظلم و جفا ونكنند از تن او درد برون را.